تبلیغات
دوران نوجوانی من - ☯آواتار کیانا☯بخش دهم
https://www.uplooder.net/img/image/29/eb95e8411673d58b9060812f9737950c/Picture22.png
https://www.uplooder.net/img/image/48/0448d266d8f8775cae398be33d9d9e7d/1111111.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/82/8b191ed683000bcfdecb43df89f818fd/22222222222.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/14/e695e4778d6400399ea43967fa71d7ef/33333333.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/66/50e1a5cb3d7b853aa6f73b4c133fcf5a/444444444444.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/34/9316049da4ed59db6327ffeed7b927b8/5555555555555.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/27/a09e3467511dba364c9f44189a05a778/666666666666.png
.

☯آواتار کیانا☯بخش دهم

چهارشنبه 3 تیر 1394 09:31 ب.ظ

https://www.uplooder.net/img/image/53/19f00114b9241610764c96372aa3d311/nevisande.png کیانا پرویزی
https://www.uplooder.net/img/image/24/a38c982794719866d57662c5c73737f6/mouzo.png هنر ،
سلام دوستای آواتاری
اینم از قسمت دهم.ببخشید قسمت قبلی کم بود
به جاش این قسمت رو زود گذاشتم
طبق معمول برید ادامه

http://www.uplooder.net/img/image/54/7dc2c1e3feafe1fcc5f74b03ab1c5ffe/avatar_kiyana.png

آب،خاک،آتش و باد

همیشه دوست داشتم مثل کارتون آواتار مردم بتونن از عناصر استفاده کنن.

ای کاش آواتار بود تا جلوی جنگ جهانی سوم رو بگیره اما اون فقط یک شخصیت کارتونیه...ولی من که یک شخصیت کارتونی نیستم!...

.آواتار کیانا ی باد افزار...

کتاب اول باد.
بخش دهم:الهه دشمنی

خب برید ادامه ی مطلب!

آنچه در آواتار کیانا گذشت:
در قسمت قبلی خواندید که کیانا وارد ساختمان خرابه
که محل قرار آن زن ناشناس با او بود،شد.در آن جا ناگهان حس می کند
شخصی بر روی شانه اش دست می گذارد...
آواتار کیانای باد افزار
وقتی که برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم با صحنه ی وحشتناکی
که قبلا هم همون روز توی راه مدرسه دیده بودم روبه رو شدم.
یک زن با موهایی به سیاهی آسمان شب و دمی به شکل
دم گربه و لباس هایی تیره و پاره پوره درست پشت سر من ایستاده بود
و لبخند می زد.خیلی وحشت زده بودم.اون با من چی کار داشت؟
می خواست توی این قرار محرمانه به من چی بگه؟حالت مبارزه به
خودم گرفتم و خواستم بهش حمله کنم.به هوا پریدم تا از خودم
دفاع کنم.در برار چیزی که نمی دونستم حتی چی هست!!!!!
اما اون دستاش رو بالا گرفت و با چند حرکت عجیب غریب کاملا بدن من
رو خشک نگه داشت.این صحنه رو قبلا یه جایی دیده بودم.
توی کارتون مورد علاقم!!!!!
یعنی.....یعنی......اون زن یه خون افزار بود؟
توی همین فکرا بودم که با تمسخر اما با حالتی که انگار من رو میخواست
گول بزنه و سرم شیره بماله گفت:"نترس آواتار!من یه دوستم!
باهات کاری ندارم!!! البته اگه خوب به حرفام عمل کنی!"
ــ چه حرفایی؟اصلا تو کی هستی؟
آروم آروم دستاش رو که من رو محکم بدون تماس با من نگهم داشته
بدن شل کرد.شل و شل تر....و کم کم من رو رها کرد.
رو زمین افتادم از درد ناله کشیدم.با آه و ناله گفتم:تو کی هستی؟
پوزخندی زد و گفت:من کیم؟یعنی منو نمیشناسی؟یعنی اینقدر کم کاری
کردم که آواتار هم منو نمیشناسه؟!احمق!.......
من الهه دشمنیم!!!!بزرگ ترین دشمن تو و هم نوعای آواتاری تو!
من کسی هستم که آواتار نسل قبل تو رو شکست دادم و
از اون به بعد دارم کم کم دشمنی ثابت رو توی دنیا بین انسان ها برقرار
میکنم!تو رو هم که شکست بدم دیگه کاملا دنیا زیر سلته من قرار
می گیره و جنگ جهانی سوم،بزرگ ترین جنگ تاریخ شما انسان ها رو
بدست خودتون نابود میکنه......."
این حرفا واقعا وحشتناک بود!نمی تونستم حدس بزنم که اون الهه
دشمنی باشه.یعنی اون همونی بود که کیوسونگ ازش برام تعریف
کرده بود؟سعی کردم یه جوری از زیر زیر دستش فرار کنم تا بلایی
سرم نیاورده.ولی اون بهم گفت:نترس آواتار.اگه خوب به حرفام گوش
کنی و بهشون عمل کنی قول میدم کاری باهات نداشت باشم.
تازه قدرت های خودم رو به همراه قدرت های همه ی الهه ها،حتی
اون الهه دوستی بی معرفت رو بهت بدم."
با ان و من گفتم:"ب...ب...بگو...م...م..میشنوم!
صداش رو صاف کرد و گفت:"تو دیگه نباید از الهه های عناصر چیزی
یاد بگیری و نباید از همین چیزایی که یاد گرفتی در راه صلح استفاده
کنی!باید به من کمک کنی تا بین مردم و کشور ها جنگ به پا کنم.
کمک کنی تا این دنیا رو نابود کنم.اون وقت به تو قدرت همه الهه های
جهان رو میدم و با هم توی دنیای ارواح دو تا دوست خیلی خوب میشیم.
بهت بهترین کاخ ها،بهترین لباس ها و خدمت کار هاو غذا ها رو میدم.
نظرت چیه؟لطفا نظرم رو رد نکن.بذار باهم دوست باشیم.برای مطمئن شدن
از این که به کار هایی که گفتم عمل میکنی این برگه رو امضا کن"
و یک برگه و یک قلم به شکل پر به من داد.
اولش یکم قند توی دلم آب شد.بهترین کاخ ها و لباس ها......
بهترین خدمت کار ها و غذا ها......همون چیزایی که من آرزوشون رو
داشتم.همون چیزایی که هیچ وقت توی زندگیم نداشتم.
اما یهو به خودم اومدم.پیش خودم گفتم که کیانا!عجب احمقی هستی تو!
کل دوستات و خانوادت و زندگیت رو به این جور چیزای بی ارزش
می خوای بفروشی؟
بعد از کلی فکر آروم ولی با عصبانیت گفتم:"هدفت از این کارا چیه؟
حالا فوقش دنیا نابود بشه.بعدش چی؟بعدش چی میشه؟"
ــ هیچی دیگه.اون وقت دنیای ارواح رو هم نابود می کنیم.
اصلا من برای نابودی و مرگ و دشمنی آفریده شدم.مگه غیر از اینه؟!
حرفشم تقریبا درست بود.هر کی برای یه کاری آفریده شده.
 اون برای نابودی و دشمنی؛ و من و بقیه الهه ها برای صلح و دوستی...
پس بهش گفتم:"نه!!!!من همچین کاری نمی کنم!خودت به تنهایی دنیا
رو نابود کن!!منم جلوت رو می گیرم!...."
ــ جرئتش رو نداری!!!!
خواستم فرار کنم و از اون معرکه دور شم اما یهو دستاش رو دوباره برد بالا
و من رو توی هوا نگه داشت.دیگه حتی توان حرف زدن رو هم از من گرفته
بود.برگه رو زیر دستم قرار داد و با دستام قلم رو گرفت و به سمت کاغذ
برد.و گفت:"مثل اینکه دوست نداری کسی
با مهربونی باهات رفتار کنه باشه منم همونجور که میخوای
 رفتار می کنم."نوک قلم به کاغذ خورد.داشت امضا میکرد.دیگه کار از کار گذشته
بود.با این کار،این دنیا به آخر می رسید.......
ای کاش هرگز به اون قرار لعنتی نمی رفتم..............


خب دیگه این قسمت هم تموم شد.چقدر طولانی بود پع ترکیدم!
از بس گفتین قسمت قبلی خیلی کم بود این قسمت رو
خیلی طولانی کردم تا ادب بشین!!

بای بای نظر یادتون طبق معمول نـــــــــــــــــــــره!!!!!!



https://www.uplooder.net/img/image/24/d8a66c7c47cf46bb80acd9f772061461/nazzar.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/16/3eac92e0d7693952909864a3c0cda5e5/tedad.png نظر آواتاری
https://www.uplooder.net/img/image/95/49722ac5b282a48cafa40a6cb944406b/virayesh.png جمعه 5 تیر 1394 12:39 ق.ظ


http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gifhttp://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gif




نمایش نظرات 1 تا 30