تبلیغات
دوران نوجوانی من - ☯آواتار کیانا☯بخش یازدهم
https://www.uplooder.net/img/image/29/eb95e8411673d58b9060812f9737950c/Picture22.png
https://www.uplooder.net/img/image/48/0448d266d8f8775cae398be33d9d9e7d/1111111.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/82/8b191ed683000bcfdecb43df89f818fd/22222222222.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/14/e695e4778d6400399ea43967fa71d7ef/33333333.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/66/50e1a5cb3d7b853aa6f73b4c133fcf5a/444444444444.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/34/9316049da4ed59db6327ffeed7b927b8/5555555555555.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/27/a09e3467511dba364c9f44189a05a778/666666666666.png
.

☯آواتار کیانا☯بخش یازدهم

پنجشنبه 11 تیر 1394 02:13 ب.ظ

https://www.uplooder.net/img/image/53/19f00114b9241610764c96372aa3d311/nevisande.png کیانا پرویزی
https://www.uplooder.net/img/image/24/a38c982794719866d57662c5c73737f6/mouzo.png هنر ،

سلام دوستای گوگولی مگولی من
خوبید؟اینم از قسمت یازدهم.
زود تند سریع برید ادامه!!!!!!!!

http://www.uplooder.net/img/image/54/7dc2c1e3feafe1fcc5f74b03ab1c5ffe/avatar_kiyana.png

آب،خاک،آتش و باد

همیشه دوست داشتم مثل کارتون آواتار مردم بتونن از عناصر استفاده کنن.

ای کاش آواتار بود تا جلوی جنگ جهانی سوم رو بگیره اما اون فقط یک شخصیت کارتونیه...ولی من که یک شخصیت کارتونی نیستم!...

.آواتار کیانا ی باد افزار...

کتاب اول باد.
بخش یازدهم:فرشته های نجات

خب برید ادامه ی مطلب!



آنچه در آواتار گذشت:
در قسمت قبلی خواندید که کیانا با الهه دشمنی ملاقات
می کند.الهه دشمنی از او می خواد که برگه ای را امضا کند
تا قدرت تمام الهه ها را به او بدهد اما دیگر نباید عدالت خواهی کند.
کیانا از این امضا سر باز می زند ولی الهه دشمنی با روح افزاری
به زور او را وادار به امضا کردن می کند.

آواتار کیانا باد افزار

دیگه قلم داشت به کاغذ می رسید.هر چه سعی می کردم که جلوی این
کار رو بگیرم ، فایده ای نداشت.انگار اون بدن مال خودم نبود.
نمی تونستم حتی ذره ای تکون بخورم.کاش هرگز به اون قرار لعنتی
نمی رفتم.از خودم بدم میومد.اگه به اون قرار نمی رفتم حداقل
فقط خودم کشته می شدم و جون تمام انسان ها رو به خطر نمی انداختم
بالاخره قلم روی کاغذ خورد.انگار الهه دشمنی می دونست که امضای من
چیه!اون با روح افزاری عمق ذهن منو بدست آورده بود...
در همین حین صدایی آشنا به گوشم خورد که میگفت:"کیانا!!!نه...."
یعنی اون کی بود؟الهه دشمنی با شنیدن این صدا از جا پرید و
حواسش پرت شد و من محکم با کمر روی زمین خوردم.
بالاخره تونستم اون شخص رو ببینم.دو نفر بودن...
.
.
.
.
کیومین الهه دوستی و کیوسونگ!!!
باورم نمی شد.اونا دیگه از کجا پیداشون شد؟اونا نه تنها الهه
بلکه فرشته های نجات من بودن که از دور داشتن به سمت من
می دویدن.الهه دوستی از دور با اشاره به من گفت که فرار کنم.
دست و پام رو گم کرده بودم.یواشکی سعی کردم از پشت سر
الهه دشمنی جیم شم.آروم آروم.....
اما از شانس گند من یهو برگشت و من رو دید!از ترس همونجا خشکم زد.
صدای کیومین و کیوسونگ رو می شنیدم که در حالی که به سمت ما
می دویدن داد می زدن:کیانا!!!!فرار کن.زود باش....
دور و برم رو نگاه کردم.تا الهه دشمنی خواست با روح افزاری من رو بگیره
با باد پرتش کردم.چطوری این کار رو کردم؟خودمم نمی دونم!الهه
دشمنی داشت بلند میشد که من فرار کردم.تا می تونستم دویدم.
الهه دشمنی بلند شد و به سمت من اومد.کیومین و کیوسونگ که
تازه به داخل ساختمون خرابه رسیده بودن سعی کردن جلوی الهه دشمنی
رو بگیرن و وقتش رو تلف کنن تا من فرصت کنم فرار کنم.
ادامه داستان از زبان کیوسونگ:
من و کیومین نمی تونستیم الهه دشمنی رو نابود کنیم.اون خیلی
قوی تر از ما بود.برای همین فقط وقتش رو تلف کردیم تا نتونه به
آواتار برسه.کیومین لنگ و لقد می انداخت و من هم اون رو با
باد افزاری ، نیروی خالص هوا به عقب هل می دادم.اما اون خیلی
قوی تر ازاین حرفا بود.مدام مشت می زد و ما رو رو زمین پرت میکرد.
باید یه کاری میکردیم.مگر نه اون به کیانا می رسید. تا کیومین مشغول
 لنگ و لقد انداختنش بود، از روی شانه الهه دشمنی
پریدم و دم گربه مانندش رو به سمت بالا کشیدم و با بیشترین نیرویی
که داشتم به هوا پریدم!الهه دشمنی همراه با من به هوا پرتاب شد.
اما با نهایت تعجب دیدم که غیب شد!کیومین که از روی زمین داشت
منو نگاه می کرد داد زد:"کیوسونگ!فرار کرد!"با حداکثر سرعت خودم رو
به زمین رسوندم و دیدم یه گربه لاغر و سیاه با یک چشم زخمی در حال
دویدن به سمت در خروجی ساختمان خرابه بود.کیومین بلند و با عجله
گفت:"یه کاری بکن!من استعدای توی هنر های رزمی و از این جور چیزا
ندارم.من فقط بلدم دوستی ایجاد کنم که اونم رو الهه ها کار نمی کنه!"
پس من هم همراه الهه دشمنی که حالا تبدیل به یه گربه شده بود دویدم.
ادامه داستان از زبان کیانا:
تا می تونستم دویدم.از خرابه بیرون اومدم و به سمت کوچه رفتم.
اما در آخر کوچه چیزی بود که من از دیدنش نزدیک بود غش کنم!
صحنه بسیار بدی بود.یعنی این اتفاقات همش تقصیر من بود؟؟؟
______________________

به نظرتون من چه صحنه ای رو دیدم؟
اینش رو دیگه باید توی قسمت بعدی بخونید.
نظر یادتون نره!
بــــــــــــــــــ×ــــــــ×ــــــــــــ×ـــــــــــــای




https://www.uplooder.net/img/image/24/d8a66c7c47cf46bb80acd9f772061461/nazzar.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/16/3eac92e0d7693952909864a3c0cda5e5/tedad.png نظر آواتاری
https://www.uplooder.net/img/image/95/49722ac5b282a48cafa40a6cb944406b/virayesh.png شنبه 13 تیر 1394 03:12 ب.ظ


http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gifhttp://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gif




نمایش نظرات 1 تا 30