تبلیغات
دوران نوجوانی من - ☯آواتار کیانا☯بخش دوازدهم
https://www.uplooder.net/img/image/29/eb95e8411673d58b9060812f9737950c/Picture22.png
https://www.uplooder.net/img/image/48/0448d266d8f8775cae398be33d9d9e7d/1111111.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/82/8b191ed683000bcfdecb43df89f818fd/22222222222.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/14/e695e4778d6400399ea43967fa71d7ef/33333333.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/66/50e1a5cb3d7b853aa6f73b4c133fcf5a/444444444444.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/34/9316049da4ed59db6327ffeed7b927b8/5555555555555.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/27/a09e3467511dba364c9f44189a05a778/666666666666.png
.

☯آواتار کیانا☯بخش دوازدهم

سه شنبه 23 تیر 1394 01:54 ب.ظ

https://www.uplooder.net/img/image/53/19f00114b9241610764c96372aa3d311/nevisande.png کیانا پرویزی
https://www.uplooder.net/img/image/24/a38c982794719866d57662c5c73737f6/mouzo.png هنر ،
دلام
چطور مطورید؟خوفید؟خوشید؟سلامتید؟خدا رو شکر.
اینم از قسمت اثناعشرهمون دوازدهم
راستی یه وب مسابقه ای زدم دخملا برن شرکت کنن
چون پسرا حق شرکت ندارن!
کلیک

http://www.uplooder.net/img/image/54/7dc2c1e3feafe1fcc5f74b03ab1c5ffe/avatar_kiyana.png

آب،خاک،آتش و باد

همیشه دوست داشتم مثل کارتون آواتار مردم بتونن از عناصر استفاده کنن.

ای کاش آواتار بود تا جلوی جنگ جهانی سوم رو بگیره اما اون فقط یک شخصیت کارتونیه...ولی من که یک شخصیت کارتونی نیستم!...

.آواتار کیانا ی باد افزار...

کتاب اول باد.
بخش دوازدهم:مبارزه

خب برید ادامه ی مطلب!

آنچه در آواتار گذشت:
در قسمت قبلی خواندید که الهه دشمنی داشت به هدفش
یعنی امضا کردن کیانا می رسید که الهه دوستی و کیوسونگ
مانند فرشته های نجات می رسند و کیانا فرار می کند.
کیوسونگ و کیومین با الهه دشمنی درگیر می شوند.
کیانا که در حال فرار بوده چیزی می بیند که خیلی ترسناک
و ناراحت کننده به نظر می رسد........
×::::×آواتار کیانای باد افزار×::::×
واقعا شوکه شدم.پس برای همین بود که خبری ازش نبود؟
یعنی کار کی بود؟الهه دشمنی؟اینا همش تقصیر من بود.
دیگه از آواتار بودنم بدم میومد.با زانو روی زمین نشستم
و با حسرت به پیکر بی جان روژان ، دوست خوب و فداکارم
نگاه کردم.با خودم گفتم:"اگه روژان رو توی این قرار دخالت نمی دادم
این اتفاق نمی افتاد!بغض گلوم رو گرفته بود.سرم رو بین دستهام
گذاشتم و گریه کردم.اشکهایم روی زمین می چکید و پس
از اندکی از گرما بخار می شد.روژان رو به آغوش گرفتم
و سفت فشارش دادم .فکر می کردم با این کار ها دوباره
زنده میشه.اما نشد....در همین حین صدایی از دور به
گوشم خورد.برگشتم و اطرافم رو نگاه کردم.باز دوباره همون گربه!
هر وقت اون گربه رو می دیدم بعدش الهه دشمنی به سراغم میومد!
سکوت مرگ باری همه جا رو فرا گرفته بود.جسد روژان رو
روی زمین گوشه ی دیوار قرار دادم.می دونستم قراره یه اتفاقی
بیفته.تا روم رو برگردوندم اون گربه با صدایی نعره مانند
(البته با صدای گربه ، که جیغ می زنه و انگار می خواد دعوا کنه!)
از جا پرید و صورت منو سفت چسبید.نمی تونستم نفس بکشم
هیچ جایی رو نمی دیدم.گربه رو گرفتم و سعی کردم از صورتم
جداش کنم.اما نشد!عین سیریش چسبیده بود بهم.به زمین افتادم.
دست و پا می زدم و تقلا می کردم.دیگه نفسم داشت بند می اومد.
عین دیوونه ها سرم رو می کوبیدم به دیوار تا بلکه ولم کنه.
که البته جواب داد!بعد از کمی کوبیدن سرم به دیوار ، گربه بیهوش شد
و روی زمین افتاد.همون موقع کیوسونگ و کیومین الهه دوستی به ما
رسیدن.به طرفشون دویدم.با دیدن اونا احساس آرامش می کردم.
پرسیدم:"شما از کجا اومدین؟کیوسونگ تو چرا خونه نیومدی؟"
الهه دوستی جواب داد:"داستانش طولانیه.کیوسونگ رو الهه دشمنی
گرفته بود اما به لطف جینجر که به من خبر داد تونستم آزادش کنم."
ــ جینجر کیه؟
یهو یه سایه سیاه از بدن اون گربه که الهه دشمنی باشن بیرون
اومد و به شکل الهه دشمنی در اومد.خنده ای مرموزانه کرد
و داد زد:"الهه دشمنی هیچ وقت شکست نمی خوره"
خواستم باز دوباره فرار کنم که کیوسونگ دستم رو گرفت و گفت:
"یه آواتار باد افزار هیچ وقت فرار نمی کنه!می مونه و می جنگه!"
به خودم اومدم و دیدم راست میگه.دویدم و به سمت الهه
دشمنی رفتم.روبه روش ایستادم و گفتم:"بچرخ تا بچرخیم"
و پام رو بردم بالا و زدم به پاهاش تا تعادلش رو از دست بده.
داشت می افتاد که یهو روی یه پاش برگشت و منو با یه مشت
محکم زد زمین.کیوسونگ رو دیدم که از پشت داره به سمتش
می پره.الهه دشمنی یهو برگشت و تو هوا پرید و یه لگد محکم
به کیوسونگ زد.من سعی کردم تا پشتش به منه با باد افزاری
هلش بدم که برگشت و داد زد:"شما کجا؟"
 و با یه دست روحم رو گرفت و من تو هوا موندم.
کیومین به سمتش دوید و مدام بهش ضربه می زد اما
هم اون و هم کیوسونگ رو با روح افزاری گرفت.
لحظه ی حساسی بود.یه دستش بالا بود و منو گرفته بود
یه دستش هم پایین و کیومین و کیوسنگ رو گرفته بود.
دستش رو آروم آروم عقب می برد.حس می کردم داره
روح از تنم جدا میشه.و یهو هیچ چیزی حس نکردم.
روی زمین افتادم و همه جا تاریک و ساکت شد.....



به نظرتون چه اتفاقی واسه من میفته؟اینش
رو توی قسمت سیزدهم بخونید.
نظر یادتون نره!بای بای بای بای بای




https://www.uplooder.net/img/image/24/d8a66c7c47cf46bb80acd9f772061461/nazzar.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/16/3eac92e0d7693952909864a3c0cda5e5/tedad.png نظر آواتاری
https://www.uplooder.net/img/image/95/49722ac5b282a48cafa40a6cb944406b/virayesh.png چهارشنبه 24 تیر 1394 08:19 ب.ظ


http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gifhttp://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gif




نمایش نظرات 1 تا 30