تبلیغات
دوران نوجوانی من - کتاب آبنبات هل دار
https://www.uplooder.net/img/image/48/0448d266d8f8775cae398be33d9d9e7d/1111111.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/82/8b191ed683000bcfdecb43df89f818fd/22222222222.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/14/e695e4778d6400399ea43967fa71d7ef/33333333.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/66/50e1a5cb3d7b853aa6f73b4c133fcf5a/444444444444.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/34/9316049da4ed59db6327ffeed7b927b8/5555555555555.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/27/a09e3467511dba364c9f44189a05a778/666666666666.png
.

کتاب آبنبات هل دار

چهارشنبه 7 تیر 1396 11:41 ق.ظ

https://www.uplooder.net/img/image/53/19f00114b9241610764c96372aa3d311/nevisande.png کیانا پرویزی
https://www.uplooder.net/img/image/24/a38c982794719866d57662c5c73737f6/mouzo.png معرفی کتاب ،
https://www.uplooder.net/img/image/13/1464ca66cd6d2537cdd87289a08460ee/photo-2017-06-28-12-39-52.jpg

اولین پست توی قالب جدید
خب،با این که هنوز قالب کامل آماده نیست ولی من افتتاحش کردم:) از این به بعد هر روز چندین پست با موضوعات مختلف داریم امیدوارم که خوشتون بیاد.
بفرمایید ادامه ی مطلب


#معرفی کتاب:)

Related image
آبنبات هل دار به قلم مهرداد صدقی یکی از جالب ترین و خواندنی ترین کتاباییه که تا الان دست گرفتم.این کتاب از زبان پسر بچه ای به نام محسن خاطرات،مشکلات و سختی ها،خوشی ها و دلخوشی های زمان دهه 60 رو تعریف میکنه.به نظر من،آبنبات هل دار از اون دسته کتاباییه که توجه همه نسل ها رو به خودش جمع میکنه و هر نسلی،از دهه ی هشتاد گرفته تا هفتاد و شصت...همه مجذوب این کتاب میشن.
بخش هایی از کتاب رو براتون مینویسم:)
برای توشله بازی [تیله‌بازی]، از قبل، توی زمین خاکی خانه درست کرده بودیم و دیگر نیازی به کندن مجدد زمین نبود. حمید توشله‌های رنگی‌اش را یکی‌یکی از جیب‌هایش درآورد. بیشتر آن‌ها قبلاً مال من بودند؛ اما به او باخته بودم. بقیه‌اش هم مال یک مال باخته دیگر بود. توشله‌ای را که قبلاً با تقلب از سعید برده بودم، به عنوان سرشان [از اصطلاحات تیله‌بازی] گذاشتم. پرسیدم: «چی تیر؟ چی خانه؟» [تیله‌ام را می‌خواهی بزنی یا تیله‌ات را در خانه می‌خواهی بیندازی؟!]     
- خانه.  
- حرام نگیر. [از اصطلاحات تیله‌بازی]         
حمید چنان محکم توشله‌ام را زد که آن را از وسط شکست. با ناراحتی، توشله دوم را گذاشتم و بازی را ادامه دادیم. حمید، که از بس توشله بازی کرده بود قیافه خودش هم عین توشله‌های تیرخورده شده بود، یکی‌یکی توشله‌هایم را زد و بُرد. حرصم گرفته بود؛ چون لامذهب خیلی توشله‌بازی‌اش قوی بود.        
برای اینکه توجهش را جلب کنم و بتوانم توشله‌هایم را پس بگیرم، به رغم تاکید مامان گفتم: «راستی، مخوایم برای محمدمان زن بگیریم.»           
- عروس کیه؟    
- مریم، هم کلاسی ملیحه‌مان. یک وقت به کسی نگیا! فعلا کسی خبر نداره. تازه، پدربزرگشم پالان دوز بوده.
- تو عروسیش ما یَم دعوتیم؟         
- خدایی نمدانم؛ ولی تو از طرف من دعوتی. البته اگه خودمم دعوت باشم...          
- اگه به ما کارت دادن، ولی خودِ تو رِ دعوت نکردن، با ما بیا. تازه، پسرعموم پس فردا از تهران می‌آد. اونم می‌آرمش.      
حمید گفت که به دلیل بمباران، مدرسه پسرعمویش را زودتر تعطیل کرده‌اند و او قرار بود به بجنورد بیاید تا در اینجا به مدرسه برود. حمید، همین‌طور که توشله‌هایم را یکی‌یکی می‌بُرد؛ همچنان از پسرعمویش تعریف می‌کرد.
- لامصب هم درساش خیلی قویه هم فوتبالش! توی دریب گل یک دریبای مِزنه که چی.      
حمید توشله‌هایی را که از من برده بود می‌شمرد که مادرش، عذرا خانم، درِ خانه‌شان را باز کرد و آمد توی کوچه. چادر سرش کرده بود که برود باغ شمسی خانم سبزی بخرد. همین که ما دو نفر را دید که باهم بازی می‌کنیم، با عصبانیت صدا زد: «حمید... باز داری با بچه‌های بی‌تربیت بازی مُکنی که؟!» 
از وقتی یک بار از بالای پشت بام مرا دیده بود که سرظهر زنگ خانه آقای احمدی را زدم و فرار کردم، بدش می‌آمد حمید با من بگردد. تازه، خبر نداشت همه این کارهای بد را خود حمید به بقیه بچه‌ها یاد داده بود. توی دلم از همان ناسزاهایی که از حمید یاد گرفته بودم، به حمید دادم تا عذراخانم دیگر به من نگوید بی‌تربیت!     
حمید با لجبازی به مادرش گفت: «دلم مخواد بازی کنم. به تو چی؟» عذرا خانم چنان سیلی محکمی به او زد که همه توشله‌هایش از دستش ریخت توی کوچه.           
- باهمین بچه‌های بی‌تربیت بازی مکنی که این طوری جواب مدی!         
حمید با گریه می‌خواست جمعشان کند؛ ولی عذرا خانم گوش‌هایش را گرفت که زود برود توی خانه. حمید هم، برای اینکه خودش را نجات دهد، گفت: «اینا برای محمدشان مخوان زن بگیرن. اسمشم مریمه. هم‌کلاسیِ ملیحه‌شانه.»          
عذراخانم نگاهی به حمید انداخت که یعنی مگر به تو نگفتم برو تو. یک نگاهی هم به من انداخت که یعنی زود باش اطلاعات بیشتری بده. من هم، در حالی که به عنوان غنیمت توشله‌هایی را که باخته بودم از روی زمین جمع می‌کردم، برای اینکه چیزی بروز ندهم، فرار کردم و داد زدم: «حمید خبر تازه [خبرچین]... باباش تیراندازه...»
مامان همیشه می‌گفت عذارخانم یک کم دیوانه است؛ ولی من حرفش را قبول نداشتم، چون فکر می‌کردم، یک کم که نه، خیلی دیوانه است. واقعا شانس آوردم که دمپایی پرتاب شده‌اش از کنار گوشم رد شد. این اسلحه تدافعی و تهاجمی همه اعضای خانواده آن‌ها بود!

Related image
آبنبات هلدار با لهجه ی شیرین بجنوردی و توضیحاتی که درمورد فرهنگ و زبان و جاذبه های گردشگری شهر بجنور میده باعث میشه خیلی چیزا یاد بگیریم و به مرور زمان با خوندن کتاب کم کم خودمونم بتونیم بجنوردی صحبت کنیم:)
پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش



https://www.uplooder.net/img/image/24/d8a66c7c47cf46bb80acd9f772061461/nazzar.pnghttps://www.uplooder.net/img/image/16/3eac92e0d7693952909864a3c0cda5e5/tedad.png نظرات
https://www.uplooder.net/img/image/95/49722ac5b282a48cafa40a6cb944406b/virayesh.png چهارشنبه 7 تیر 1396 03:35 ب.ظ


http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gifhttp://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-64.gif