دوران نوجوانی من - پایان دوره راهنمایی:(

پایان دوره راهنمایی:(

پایان,دوره,راهنمایی,

جستجو
پایان دوره راهنمایی:(


دو ـ سه هفته ای میشه که مدرسه ها و امتحاناتمون تموم شده...
اینم از امسال...سال نهم،با تمام خوبی ها و بدی هاش به اتمام رسید.معلوم نیست سال های آینده و دوره ی
دبیرستانم رو با همون دخترای بامزه و شاد سپری میکنم یا نه...
تابستون که تموم بشه به طور کلی راهمون از هم جدا میشه.یکی ریاضی میخونه و دیگه حتی وقتی واسه ی فکر کردن
به دوست های قدیمیشو نداره ،یکی میره تجربی،یکی انسان شناس یا حقوق دان میشه،یکی گرافیست،یکی معمار...
به طور کلی مسیرامون تغییر میکنه،طرز فکرمون،نگرشمون به زندگی...
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png


این سال تحصیلی از تمام 9 سال تحصیلی که گذروندم بهتر بود و در عین حال از همشونم بدتر!
با دوست های قدیمیم خاطرات خوشی داشتم:
سیخونک زدن با آرنج به سایه
فرار از دست شمیم
فحش دادن به منگل آبادی
نوشتن رمان عاشقانه (M.M)توسط خودم و سایه و کیانا
(که البته نافرجام موند)
ترک خوردن و در نهایت شکستن کتیبه انجمن کمیچا
غاز های حیاط آقای نریمانی
فرار به پشت حیاط مدرسه
اسکیت بازی با سایه توی حیاط و گیر افتادنمون توسط خانم درامان و صدا زدنمون توی میکرفون مدرسه
لغو کردن امتحانات به خصوص امتحانات درس دینی:))
تتلیتی شدن ستایش
فحش خوردن منو کیانا توسط یک هندی:|
ماجراهای سایه و حامد همایون:|
مرتضی پاشایی
لیسانسه ها:|
زمین خوردن سایه توی باغ بانوان:|
معجون سحر آمیز من که باعث شد لوزه های کیانا ورم کنه
(مواد لازم برای درست کردن اون معجون خوشمزه:نمک،شکر،قهوه،فلفل،چند قطره آب لیمو و هرچیزی که دم دستتون بود! البته توصیه میکنم خودتون ازش نخورید!)
سامارا:)
کشف آب تمر توسط سایه
پیچ خوردن پای خانم مقدس(معلم عربی:| )
کشیدن حرف از زیر زبون شمیم
خرخونی کیمیا
تقلب سر آزمون علمی:))
گرفتن نمره های مثل هم:|
گریه های یهویی بنده به خاطر مرتضی پاشایی
اکیپ نعره کشان:|
کار های +18 برخی بچه های آخر کلاس
که در نهایت من چشم سایه رو میگرفتم و سایه هم چشم من رو با دست میگرفت
و...........و..........و...........و...........


طی سال کلی خاطرات خوب با هم داشتیم ولی آخر سال بدترین روزهای عمر من شد...
روزهای آخر سال خیلی دلم شکست،خیلی غصه خوردم،خیلی اشک ریختم و هیچی نگفتم.خیلی سخته یکی پیدا بشه و بهترین همدمت رو ازت بگیره!کسی که خودش سال قبل التماس می کرد که بیاد توی اکیپ ما.کسی که سال قبلی قلبش رو شکستن.یادمه،خیلی داغون بود حتی به خاطر تنها شدنش و خیانت بهترین دوستش میخواست خودکشی کنه!اما بلند شد،مقاوم شد و همه چیز رو فراموش کرد.حتی حال اون موقعش رو.طوری فراموش کرد که دیگه براش مهم نیست که باعث شده یکی دیگه هم مثل خودش بشکنه.


اواسط امسال چقدر برای آخر سال و روز آخری که همو میبینیم خیال بافی میکردم...
اینکه چقدر میخوام سایه رو بغل کنم و توی بغلش گریه کنم.آخرین روزی که همو میبینیم....
ولی اینطور نشد!میبینید...توی هیچکدوم از این عکس ها خبری از اون نیست.


خیلی سعی کردم با خودم کنار بیام.هی میدیدم داره ازم دورتر و دورتر میشه.منم تصمیم گرفتم کلا رهاش کنم
چون آدمی که دیگه خسته شده توضیح نمیده،یه دفعه همه چی رو ول میکنه و میره...
فاصله میگیریم به امید اینکه نبودنمون حس بشه و قدرمونو بدونن غافل از اینکه یه جوری فراموشمون میکنن که انگار هیچوقت نبودیم،تازه یکی دیگه هم جامون میشونن...!


ولی دیگه اصلا برام مهم نیست!در نبود اون دوستای تازه ای پیدا کردم.
اصلا بهتر!بذار با دوست جدیدش خوش باشه
حس های منو اون کاملا برعکسه!من کم کم فراموشش کردم و الان هم دارم بهترین روزهای عمرمو طی میکنم ولی اون بعد از تموم شدن خوشی هاش کم کم یادم می افته و داغون میشه.به درک:)
میدونید،آدم دلش برای خاطره ها تنگ میشه مگر نه یه دروغگوی خائن که دلتنگی نداره


بیخیال!مهم اینه که من شادم و دارم به سمت روز های خوب زندگیم و خوشبختی حرکت میکنم.
دوست های خوب دیگه ای دارم و پیدا میکنم.صد تا بهتر از اون.
میدونید،کسی که دلش بشکنه خیلی چیزا رو یاد میگیره.این که به همه زود اعتماد نکنه،مقاوم میشه،با احساس تر لبخند میزنه و قدر خوشی هاشو میدونه و اینکه دوست بهتری برای افراد بعدی که توی زندگیش میان میشه چون میدونه که زخم خوردن از دوست چقدر تلخه!

میدونم که سایه یا کیانا این پست رو میخونن.چه حالا چه چند ماه دیگه
سایه همه ی اینا رو گفتم که بدونی تو چقدر برای من ارزش داشتی و من چقدر دوستت داشتم ولی با این کارت لیاقت خودتو نشون دادی و باعث شدی من به طور کلی فراموشت کنم.این آخرین باریه که راجع به تو مینویسم یا به کسی چیزی میگم.خداحافظ دوست قدیمی خیانت کار
با کیانا اصلا حرفی ندارم خودش با خوندن این پست روزهای تنهاییشو یادش میاد:)

خب دوستای گلم ببخشید که انقدر حرف زدم و چس ناله کردم
اینا حرفایی بود که حتما باید زده میشد.ببخشید اگه حوصلتونو سر بردم
فقط یه سوال ازتون داشتم:
اگه شما هم توی موقعیت من قرار میگرفتید چکار میکردید؟

موضوعات: عکس ، دلنوشته ، خاطرات ،
چهارشنبه 7 تیر 139602:24 ب.ظکیانا پرویزینفر نظر دادن ()
نظرات این مطلب
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 04:09 ب.ظ
من یکبار همین اتفاق برام افتاد ! از بهترین دوستم آیناز جداشدم . من ک عین خیالم نبود ! ولی آیناز خیلی براش حدی بود ! پس خودش اومد التماسم کرد که بیا دوباره با هم دوست شیم . منم گفتم باشه ! اونموقع یاد گرفتم رو هیچکس زوم نکنم ! چون بی کیفیت میشه !
جمعه 31 شهریور 1396 03:06 ق.ظ
هعیی ...
منم چندروز پیش با صمیمی ترین دوستم قهر کردم و بهم زدم
اما چه کنم طاقت نیووردم از بس عذر خواهی کرد و باهاش دوست شدم اما هنوز دلم خونه و اون هنوز اون پی اون دوستشه فقط الکی میاد واسه من زبون میریزه میره
پاسخ کیانا پرویزی :
هعییییی...
جمعه 17 شهریور 1396 03:55 ب.ظ
من که راحتم. همه ی دوستام یا همسایمونن. یا یکم دورتر. بیخ ریش خودمن. راستی وبت خیلی قشنگه. منم دوست اینطوری تو دبستان داشتم
پاسخ کیانا پرویزی :
خوبه ایول:)
پنجشنبه 29 تیر 1396 12:43 ق.ظ
برخلاف همه ی دوستام که میخوان برن تجربی من میرم ریاضی. از کلاس ما فقط سه نفر میریم ریاضی. از بیست و‌نه نفر! نمیدونم چرا نسبت به تجربی دافعه دارم.
پاسخ کیانا پرویزی :
آره گرافیک هم همینطوره توی کلاس ما هم فقط 3 نفریم میخوایم بریم هنرستان:|
سه شنبه 27 تیر 1396 08:20 ب.ظ
منم همسن توام و سال دیگه هیچ کدوم از دوستای صمیمیمو نمیبینم هیچ کدوم همه شون با هم تو یه مدرسن ولی من جدام
پاسخ کیانا پرویزی :
آخیییی دقیقا مثل من
راستی چه رشته ای میخوای بری ماندانا جون؟
شنبه 10 تیر 1396 06:40 ب.ظ
آخییییی خیلی ناراحت شدم گلم ولی اصلا خودتو ناراحت نکن پارسال همین اتفاق برای من هم افتاد
پاسخ کیانا پرویزی :
مرسی از همدردیت
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic