دوران نوجوانی من - تولد در کنار بهترین دوست

تولد در کنار بهترین دوست

تولد,کنار,دوست,

جستجو
تولد در کنار بهترین دوست
https://www.uplooder.net/img/image/61/d37d3d33b7be39314a2a2fd9bd8aabbf/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۷-۴۷.jpg


گاهی اوقات وقت گذروندن کنار بهترین دوست لذت بخش تر از کلی بریز و بپاش برای جشن تولده!
همونطور که میدونید امسال تولدم رو با کیانا،بهترین رفیق دنیا جشن گرفتم
کلی با هم کرم ریختیم و تو سر و کله هم زدیم.
کیانا قبل از اینکه برسه خونمون بهم زنگ زد و گفت که تازه راه افتاده و تا برسه خونمون "باید"
تلفنی با هم صحبت کنیم تا خانوم حوصلش سر نره
منم که حمام بودم و موهام هنوز خیس بود نشستم پای گوشی با اولیاحضرت صحبت کردم تا برسه
ولی خب منم سرش تلافی کردم و وقتی زنگ در و زد چند دقه پشت در نگهش داشتم
بعدش که اومد خونمون بعد از کلی کتک کاری(عادتمونه:|) نشستیم شربت آبلیمو که به سلیقه اولیاحضرت
درست کرده بودم خوردیم بعدم چیپس و ماست آوردم خوردیم بعدم نشستیم Exo گوش دادیم.
داشتیم حرف میزدیم و چرت و پرت میگفتیم که کیانا خندش گرفت(کلا این کیانا وقتی میخنده از خود به خود
میشه و دیگه نمیشه کنترلش کرد:|)همینطور خندید و خندید و هی عقب عقب رفت تا افتاد روی سینی شربتها
و زد لیوان جهیزیه مامانم رو شکوند
https://www.uplooder.net/img/image/37/501b0faccc44a3b4f08aa23e7f154f59/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۷-۴۷-(2).jpg

ولی خب از اونجایی که من کارای کیانا خانومو بدون تلافی نمیذارم براش جارو برقی آوردم
و مجبورش کردم کل اتاقمو جارو کنه


خلاصهههه بعد از کلی عکس گرفتن پا شدیم لباس پوشیدیم بریم شهر کتاب که کادومو برام بخره


https://www.uplooder.net/img/image/49/4e4bf596d82fbe12f620719bd509c9ff/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۴.jpg

https://www.uplooder.net/img/image/3/b1b05506b991cf1f5a9416a46beaa040/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۶.jpg

https://www.uplooder.net/img/image/18/60ec762e72bcb367af56f0045bfd9432/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۹.jpg


بعد از کلی گشت و گذار بین قفسه های رنگاوارنگ و هوس انگیز شهر کتاب بالاخره رسیدیم به میز
محصولات رنگی رنگی.(قرار گذاشته بودیم که کادو تولدمو خودم انتخاب کنم)
https://www.uplooder.net/img/image/3/e566658026cdaaf744190c7158cef691/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۵.jpg

منم پلنر بنفشه رو برداشتم کیانا هم پلنر گلکسی
بعد از اینکه از شهر کتاب اومدیم بیرون مامان کیانا زنگ زد که زودی بره خونه خالش اومده خونشون
(نمیدونم چرا هر موقع با کیانا میریم بیرون برای کیانا اینا مهمون بیاد باید زودی بره!)
خلاصهههه کیانا تاکسی گرفت رفت...
مامانم هم رفته بود خونه و دسته گلمونو دیده بود.وقتی رسیدم خونه بعد از تعریف کردن جریان مامانم  راستی مرسی که زدین لیوانمو شکوندین:|(خواهش میکنم قابلی نداشت:|)

موضوعات: خاطرات ،
جمعه 5 آبان 139603:18 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
نظرات این مطلب
جمعه 5 آبان 1396 05:22 ب.ظ
یه بار یه سینی پر از لیوان رو بد گذاشته بودن روی میز و یکی از پسرای فامیل خورد بهش. چشمت روز بعد نبینه. چیزی حدود هفت هشت تا لیوان پودر شد!
پاسخ کیانا پرویزی :
خخخخ یا خدااا
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات