دوران نوجوانی من - دیدار عاشقانه

دیدار عاشقانه

دیدار,عاشقانه,

جستجو
دیدار عاشقانه

http://uupload.ir/files/tivm_img_20180111_144109.jpg

21دی ماه 96
امروز بی شک یکی از بهترین روزهای عمرم بود! اولش با یه سفر خشک و خالی و کوتاه برای خرید پارچه ارزان از خیابان ابن سینای اصفهان شروع شد.که آخر هم تلاش های بی دریغ والده برای پیدا کردن  پارچه ای مناسب و آن همه راه رفتن و غرغر های پی در پی پدر گرامی بی نتیجه ماند.البته این موضوع کاملا عادی است وقتی با والده به بازار میرویم معمولا چندین سال پیر میشویم ولی همچنان ایشان به جستجو و کند و کاو خویش ادامه میدهند و ما را با چشمانی گود افتاده و عصایی در دست،لنگان لنگان دنبال خود میکشانند.

http://www.uupload.ir/files/9zsd_img_20180111_144145.jpg

سرانجام سر از یک مغازه بریونی در نزدیکی های باغ هشت بهشت در آوردیم تا به قول پدر پس از آن همه پیاده روی بی نتیجه بریونی به رگ بزنیمو حال کنیم!از آنجایی که من تا به حال لب به بریونی نزده ام و به خصوص بعد از آنکه فهمیدم این غذای محبوب ازامعا و احشاء تنفسی گوسفند ساخته میشود ، ترجیح دادم همان کباب کوبیده خودمان را بخورم.ولی بعد از آنکه چهره ی هوس انگیز این غذا و چهره ی ذوق زده و گرسنه ی افراد از جمله پدر و مادر خودم را در رستوران دیدم،تصمیم گرفتم چند لقمه از غذای والده را بچشم.با اولین لقمه لبخندی بر لبم ظاهر شد.لبخندی که میگفت عجب غلطی کردم!منم بریونی میخوام.سر انجام با مظلوم نمایی های دخترانه ام دل پدر را بدست آوردم و کمی از بریونی اش را به من داد.القصه بعد از خوردن غذا خیلی ناگهانی تصمیم بر این شد که تا وقت هست به میدان نقش جهان برویم.من از قبل چند جمله به زبان ژاپنی آماده کرده بودم که اگر در اصفهان توریست ژاپنی دیدم با آنها صحبت کنم.بعد از این تصمیم من ذوق زده و با چشمانی گرد شده مانند دوربین های مدار بسته به دنبال افراد چشم بادامی میگشتم.البته دریغ از آنکه چندین افغانی هموطن نیز با ژاپنی ها اشتباه گرفته شدند.همین طور که پدر و مادر را  بسیج کرده بودم و داشتیم دنبال چشم بادامی های گوگولی میگشتیم با صدای والده از جا پریدم که میگفت:کیانا فولکس!!! و من با دهانی باز و چشمانی از حدقه در آمده و صداهای ناهنجاری که از خود در می آوردم به سمت محل مذکور که والده با انگشت نشان میداد رفتم.خودرو را دقیق نظاره کردم و دیدم بـــــــــــــــــــله!

http://www.upsara.com/images/swc_img_20180111_151507.jpg

از شدت هیجان دست و پایم را گم کرده بودم._آخه من؟فولکس؟اینجا؟اصفهان؟_تازه فولکس معمولی نبود!یک عدد عشق جان گوگولی مشکی رنگ که هم کافه کتاب بود و هم کافه چای و قهوه و کیک!از خوشحالی نمیدانستم سرم را به کدام دیوار عالی قاپو بکوبانم!دختر جوانی که معلوم بود مثل خودم رنگی رنگی و به قول معروف "اهل دله"صاحب آن فولکس بود.کلی کتاب و رمان داخل فولکس بود و فضای دنج و قشنگی درست کرده بود.پشت فولکس هم چای و قهوه میفروخت.خیلی از این جور آدمها خوشم میاد.رنگی رنگی،با نشاط،اهل مطالعه،سفر،فولکس واییییی!!!!کمی با هم گپ زدیم و فهمیدم اون هم مثل من عاشق جهانگردی با فولکسه.روزهای سه شنبه کنار فولکسش توی همین میدان نقش جهان جلسات کتاب خوانی داره.همینجا بود که با خودم گفتم لعنتی چرا توی اصفهان زندگی نمیکنم!؟قرار گذاشتیم دو سال دیگه که من خواستم برم دانشگاه حتما توی این جلسات شرکت کنم.القصههه نمیدانم چرا در این متن، موقع ذوق کردن لحنم عوض گشت:|

http://www.upsara.com/images/g9dd_img_20180111_151348.jpg

بعد از خوردن چایی و گشت و گذار در میدان نقش جهان،هنگام بیرون آمدن از یکی از دهنه های میدان،درست هنگامی که هم ذوق مرگ بودم از این که با عشق جان(فولکس) ملاقات کردم و هم ناراحت از اینکه توریستی به تورم نخورد

http://www.uupload.ir/files/xvte_img_20180111_151651.jpg

ناگهان دوباره با صدای والده از جا پریدم که اینبار میگفت:کیانا!چشم بادومییی!!! و من ذوق زده تر از قبل و با چهره ای شبیه میمونی که بعد از سال ها موز دیده بالا و پایین پریدم.اول چشم بادومی آن اطراف ندیدم.فکر کنم نور دیده ام از شدت هیجان کور شده بود.با کلی ایما و اشاره والده و ابوی گرامی بالاخره سوژه مشاهده گشت و من دوباره با آن صداهای ناهنجار به سمت آن ها رفتم ولی نا خداگاه خجالت کشیدم و برگشتم و دوباره با فحش و فضیحت های والدین مهربانم مواجه شدم و بالاجبار به سمت آن دو توریست گوگولی مگولی رفتم.با صدای خش دار و لرزان گفتم هاااای!
آن ها که انگار از قبل منتظر من بودند هم گفتند هااااای.به نظرم آن دو خانم مسن چشم بادومی بیشتر از من ذوق زده بودند.خیلی تند تند حرف میزدند اول احوالم را پرسیدند و بعدش هم من احوالشان را پرسیدم ولی به جای اینکه حالشان را بگویند گفتم ما اهل هنگ کنگیم:|کلا انگار ذهن من را میخواندند!حیف که ژاپنی نبودن مگر نه حالا حالا ها کار داشتم باهاشون ولی اون ها انگار خیلی مشتاق بودن که با من حرف بزنند.انگار که اولین ایرانی بودم که به انگلیسی باهاشون صحبت کرده بود.تا آمدم دهنم را باز کنم که بگم با هم عکس بگیریم با حالتی لهجه دار ولی به فارسی گفت
عکس بگیریم؟! پیش خودم گفتم یا اسطوخودوس اینا چینی ان یا پیشگو:| (باز لحنم عوض شد) القصه با هم چند تا عکس گرفتیم و در مورد دانشگاه و دیوار چین و دبیرستان و اینکه میخوام برم جهان گردی صحبت کردیم و چند جمله ای هم از دستم در رفت چون خیلی تند تند حرف میزدند و من متوجه فرائض ایشان نمیشدم.

http://uupload.ir/files/5eda_img_20180111_154651.jpg

خلاصه که امروز بهترین روز عمرم بود.اول اینکه با عشق جان گوگولی مگولی (فولکس واگن) ملاقات کردم بعد هم با دو تا چینی مهربون دوست شدم.با اینکه ژاپنی ندیدم و با این که توی عکسی که با چینی ها انداختم شبیه حیوان زیبا و جذابی به نام انتر افتادم ولی همین اتفاق های کوچولو کلی بهم انرژی داد و خوش گذشت.
بعدا نوشت:راستی سایت آپلود عکسم درست شدددددددددددددددددد!!!!!
همین الان اتفاقی داشتم پست های پایین تر وبلاگ رو نگاه میکردم یهو دیدم عکس های قبلیم همه هستن
و اونقدر جیغ زدم که مامانم از جاش پرید
تبریک به تو!
تبریک به خودم!
تبریک به شما!
تبریک به همهههههههه!!!!

موضوعات: انرژی مثبت ، خاطرات ،
پنجشنبه 21 دی 139607:45 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
نظرات این مطلب
دوشنبه 4 تیر 1397 08:50 ب.ظ
چند وقته من رنگ خیابون رو ندیدم (البته غیر از روزایی که میرم آزمون بدم) -_-
پاسخ کیانا پرویزی :
اخییییی
جمعه 17 فروردین 1397 12:26 ب.ظ
بسیار لذت بردم،وبلاك جالبى است،امیدوارم همچنان موفق باشین،.و اینهمه احساس و شادى را به جوانان همسن خودنون منتقل كنید.به طور قطع در امر روزنامه نگارى،نگارش وگرافیك موفق بوده واینده بسیار ایده الى خواهید داشت.تبریك میگم همراه با ارزوى موفقیت روزافزون در زدگى.
پاسخ کیانا پرویزی :
سلام خیلی ممنونم از نظرتون
جمعه 17 فروردین 1397 01:16 ق.ظ
کس دیگه ایم کمک خواست به کیانا بگه ایمیلمو بگیره ایمیل بزنه
پاسخ کیانا پرویزی :
:|
جمعه 17 فروردین 1397 01:15 ق.ظ
ضمنا من الان برنامه نویس،کدنویس و طراح سایتم .اگه یه وقت کمکی چیزی خواستی ایمیل بزن لطفا:)
پاسخ کیانا پرویزی :
واقعا؟باشه عزیزم
جمعه 17 فروردین 1397 01:08 ق.ظ
سلام. احتمالا منو یادت نمیاد. چهار پنج سال پیش رقابت عظیمی با جناب عالی و بروبچ دیگر داشتیم. یادش بخیر. واقعا خدا قوت که وبلاگتو نگه داشتی!
باورم نمیشه واقعا باورم نمیشه. آخرین بار که کامنت هم گذاشتم دو سال پیش بود!
میخوام یه رازیو بهت بگم! همیشه بهت حسودیم میشد.و اینکه،همیشه جذابیت خاصی برا همه داشتی.
موفق باشی.
پاسخ کیانا پرویزی :
سلام عزیزم نه متاسفانه ذهنم یاری نمیکنه یادم نمیاد:(
خوشحالم که موجب رقابت شدم امیدوارم هر کی و هرجا که هستی روز به روز پیشرفت کنی
دوشنبه 14 اسفند 1396 12:54 ب.ظ
هام... بعد از مدت ها ب وبلاگت سر زدم حس نوستالژی خوبی داره:_)
پاسخ کیانا پرویزی :
چه عجبببب
یکشنبه 8 بهمن 1396 11:41 ب.ظ
من از بریونی بدم میاد ولی نوش جوووونت گلم
پاسخ کیانا پرویزی :
مرسی گلم
یکشنبه 8 بهمن 1396 11:39 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟من تازه با وبت اشنا شدم و عاشق پستات شدم.لطفا بازم پست بزار لطفااااااا
پاسخ کیانا پرویزی :
مرسی لطف داری
سه شنبه 3 بهمن 1396 06:13 ب.ظ
آخییییییییی عزیزم
خوشحالم که بهت خوش گذشته
تبریییییییییک
و تسلیت
لیسانسه ها تمووم شد عررررررر
پنجشنبه 28 دی 1396 11:18 ب.ظ
چه باحال! من خیلی دوست دارم با توریست ها حرف بزنم ولی وقتی میبینمشون روم نمیشه برم جلو:(
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات