دوران نوجوانی من - سال های آخر دوران نوجوانی

سال های آخر دوران نوجوانی

سال,های,آخر,دوران,نوجوانی,

جستجو
سال های آخر دوران نوجوانی

https://www.uplooder.net/img/image/19/0edf7f7be78ecf8dd3840bc2ee4f6f11/tumblr-nk4kui4YGF1uo1owvo1-500.gif


از خودم،وبلاگ عزیزم و همگی شما عزیزان بابت این تاخیرهای تکراری توی پست گذاشتن واقعا عذر میخوام.
باورم نمیشه توی این سال های آخر دوران نوجوانیم، انقدر توی رسیدگی به وبلاگی که از سن هشت سالگیم
همیشه همراهم بوده ،کم کاری میکنم!
ما بین سن 8 تا 9 سالگیم بود که پدرم برام این وبلاگ رو با اسمی که خودم تحت تاثیر برنامه ی تلویزیونی
مورد علاقم انتخاب کرده بودم یعنی "نانا" تاسیس کرد.اون اوایل زیاد ازش سر در نمی آوردم ولی کم کم
به وبلاگ نویسی علاقه پیدا کردم.اسم وبلاگ از "نانا" تغییر کرد و شد"دنیای کودکان".
چند سال و اندی بعدش ، با ورود به سن نوجوانی،تبدیل شد به اسمی جاودان که تا الان هم همه جا دنبالم
بوده."دوران نوجوانی من".
از روزی که نانا ساخته شد تا الان حدودا 10 سال گذشته!!! طی این سال ها،من به جای خاک بازی توی کوچه و بازی
با بچه های هم سن و سالم، بیشتر وقتم رو صرف وبلاگ نویسی و دوستی با بچه هایی که مثل خودم اهل
بازی توی کوچه نبودن،میکردم. طی این 10 سال،دوست های خیییلی زیادی پیدا کردم.دوست هایی که مثل خودم
بودن.بچگی کردن هاشون عجیب بود.از سن کم کد نویسی بلد بودن،به جای نشستن پای تلویزیون و دیدن
عمو پورنگ و از این قبیل،توی اینترنت دنبال زیرنویس فصل جدید آواتار کورا بودن(خودش میدونه کیو میگمD: )
وبلاگ نویسی باعث شد مسیر زندگی من عوض بشه.باعث شد با کسایی آشنا بشم که سرنوشتمو کامل عوض کنن.
باعث شد به چیزی علاقه پیدا کنم که از بچگی توی اینترنت دنبالش بودم و طی سال ها،کم کم تجربش کنم
و بعد ها با آمادگی و به صورت جدی دنبالش کنم.وبلاگ نویسی باعث شد شاخه ی کامپیوتر رو انتخاب کنم
و بیام رشته  ی گرافیک کامپیوتری.
بابت اون زخم هایی که باید روی زانوهام می افتاد و نیفتاد،بابت تمام گل هایی که باید توی وسطی میگرفتم
و نگرفتم،بابت تمام همسایه های هم سن و سال خودم که میتونستن هم بازی های دوران بچگیم بشن
ولی نشدن،اصلا اصلا پشیمون نیستم.خوشحالم که وقتم رو پشت میز کامپیوتر و با وبلاگم و بچه های
مثل خودم گذروندم.
نه اینکه اصلاااا بچگی نکردم ها،اتفاقا تک فرزندی باعث شد توی ساعت هایی که اینترنت قطع بود یا بابام
با کامپیوتر کار داشت،دوستای خوبی مثل دیوار پیدا کنم:)
خوب وسطی بازی نمیکرد،همیشه توپ هام بهش برخورد میکرد.البته منهای چند باری
که توپ رو خیلی ناجور به خودم برگردوند و باعث شد با مخ به زمین بخورم.
البته تا جایی که یادمه قوه ی تخیلم هم یه مقدار عجیب بود.کم عروسک نداشتم ولی همیشه با دکمه های خیاطی مامانم
یا پیچ و مهره های جعبه ابزار بابام سرگرم میشدم:|
بگذریم از این حرفا؛نمیدونم چرا هر دفعه میخوام یه چیزی توی وبلاگم بنویسم،تبدیل میشه به رمان:|

خلاصه که....برای لذت بردن از دوران نوجوانیم وقت زیادی ندارم.همین دو ماه پیش شمع های 17 سالگیم رو فوت
کردم و وارد دو ساله آخر دوران نوجوانیم شدم.بیاین مثبت فکر کنیم خوبیه وبلاگم این بود که از بچگی کردن اصلا خسته نشدم.و هنوز انرژی هایی که باید توی بچگیم تخلیه میشد رو با خودم حمل میکنم...
باید اعتراف کنم هنوز هم به بهونه ی بردن نوه ی داییم به پارک،سرسره بازی میکنم و هنوز هم وقتی پیچ و مهره میبینم
نعشه میشم و میرم توی یه عالم دیگه:)))
هنوز هم کلللی انرژی دارم که باید تخلیه بشه و گاهی واقعا دنبال یه راه برای تخلیه ی این همه انرژی میگردم.
یکی از دوستان چند وقت پیش شهربازی رو بهم پیشنهاد دادن ولی فکر کنم شهربازی هم برای این همه انرژی که از
10 سال پیش توی وجودم مونده کمه!!!
القصه...همه ی اینا رو گفتم،خواستم بگم که من گناه دارم! خیلی زوده که دوران نوجوانیم داره تموم میشه.
اگه یه وقت خدای نکرده بزرگ بشم دیگه باران هم بازی نداره تا توی سرسره ها دنبالش بی افته...
دیگه بستنی ها تبدیل به حلیم نمیشن...دیگه حیاط مدرسمون از جیغای بنفش من و دوستام پر نمیشه...
دیگه آدامس خرسی،سنگ،تشتک دلستر،تیله،استیکر یا فولکس های مینیاتوری به کلکسیونم اضافه نمیشه...
اگه بزرگ بشم
دیگه کسی به گربه های محلمون غذا نمیده...
دیگه انجمن کمیچا و مراسم های کمیچایی رو فراموش میکنم...
دیگه روزهای 13 هر ماه ملت رو سر کار نمیذارم...
دیگه ادای کارکترای مورد علاقم رو در نمیارم...
دیگه با کلمه های ظاهرا بی معنی که برای اکیپ هنرستانیمون کلی معنی داره مثل چشم،نگین،بهارنارنج،کوچه،
کبریت خیس،کلوچه،ستاره و سپیده، کف حیاط از خنده ریسه نمیرم...:_)
من نمیخوام بزرگ شم!
اگه بزرگ شم همه ی این روزای خوبیو که هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن فراموش میکنم!
من هنوز خیلی چیزایی که باید تا چند سال پیش تجربه میکردم رو انجام ندادم
من از صمیم قلبم دلم میخواد بچه بمونم!
از صمیم قلبم

موضوعات: دلنوشته ،
شنبه 17 آذر 139706:09 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
نظرات این مطلب
سه شنبه 23 اردیبهشت 1399 05:17 ب.ظ
من الان تولدم حدود های ...
بذار کلی بگم . شش شهریور بدنیا اومدم !
الان که این متن رو خونرم ، فهمیدم کوچیک بودن ، چقدر با ارزشه ! من نه مثل وبلاگ نویسا بودم ، نه مثل عمو پورنگیا ! تو یک خانواده ی پر جمعیت که فقط من دختر بودم ، به دنیا اومدم ! و پسر ها باهام خشن بودن! پس ، نه دنبال زیر نویس بودم ، نه دنبال عمو پورنگ ! دنبال دعوا بودم که بزنم ، یکی روو له کنم ! فکر کنم ، بفهمی ک الان چه دختری شدم !
دوشنبه 2 دی 1398 05:06 ق.ظ
سلام،وای تو خیلی خوبی،تمام چیزایی که من میخواستم بلد باشم رو تو همین الانم بلدی،نقاشیت عالیه،کامپیوتر و وبلاگ نویسی و...روهم که فولی ژاپنی و کره ای هم انگار داری یادمیگیری، تازه رفتی دنبال آرزوهات و چه خانواده محترمی داری که چیزای به روزی مثل کامپیوتر رو یادت دادن و برعکس خیلی از خانواده های دیگه سرنوشتت رو با خانم دکتر صدا زدنت انتخاب نکردن و همین الانم دارن حمایتت میکنن امیدوارم خدا هم پشتت و یاورت بمونه مثل همیشه و موفقتر از این آدم فوق العاده با استعداد و با انگیزه ای که الان هستی بشی
چهارشنبه 27 شهریور 1398 03:40 ب.ظ
من هروقت به این فکر می کنمکه قرار بزرگ شم چشام بارونی میشه
پنجشنبه 27 تیر 1398 07:42 ب.ظ
سلام کیانا جونم:)
این پستت عالی بود.یعنی عالی که نه فوق العاده بود
پنجشنبه 20 تیر 1398 05:49 ب.ظ
منه 17 ساله خیلی زود بزرگ شدم:)همین الانش هم سنام پی بچه بازیاشونن ولی من سرگرم طراحی سایت و وردپرس و لپتاپمم نمیخام بزرگ شم و همه بچگی نکردنامو یادم بره:))))
دوشنبه 17 تیر 1398 10:53 ب.ظ
منم همسن توام. قبلنا وقتی یه نفر کنکور داشت برام جالب بود و باورم نمیشه که خودم از چند روز پیش رسما داوطلب کنکور محسوب میشم. زیادی بزرگ شدیم!
چهارشنبه 12 دی 1397 07:55 ب.ظ
نهههههههههههههههههههههههه من تازه وبلاگ تو رو پیدا کردم کجا با این عجله؟
اَی خِدااااااااااااااا
پاسخ کیانا پرویزی :
من هستممممم جاییی نمیرم به خدااااا :||||||||||
یکشنبه 2 دی 1397 06:57 ب.ظ
یعنی اگه ۱۸ سالت بشه دیگه وبلاگتو ادامه نمیدی
پاسخ کیانا پرویزی :
نه منظور من این نبود!
فعالیت من توی این وبلاگ هیچ وقت متوقف نمیشه فقط اسم وبلاگ رو شاید عوض کنم
پنجشنبه 29 آذر 1397 11:42 ب.ظ
سلام به دختر گلم کیانا یا به قول قدیم دختر خلم که مثل خلدونه
بابا اول اینکه اسم اولی وبلاگ را من اصلا فراموش کردم و یادم نبود چه اسمی گذاشتیم.به هر حال باعث خوشحالیه که شما یادت بود.دوم بحث گذشتن دوران نوجوانی که می فرمائید هنوز خیلی کارها را انجام ندادم و دوست ندارم بزرگ بشوم.این آرزوی همه ی بچه های قدیم و جدید و آیده می باشد.کیانا فکر میکنی شیرین کاری های دوران کودکی شما را فراموش کردیم؟ نماز خواندت که معمول نبود چی میگفتی و وقتی مامان اعتراض کرد کیانا این چه نمازی هست که میخوانی یک جواب فلسفی به مامان دادی که مامان هر کسی نمازش مال خودش هست !!! این جواب در آن سن حیرت انگیز بود ولی کودکی گذشت بدون اینکه بتوانی جلوش رو بگیری . نوجوانی و جوانی هم میگذرد. همانطور که مال ما گذشت و فکر میکنیم چقدر کارها را انجام ندادیم ؟ ولی شما باید یک نتیجه منطقی را از آن بگیری که با برنامه ریزی درست بیشترین کارها را انجام دهی.کسی که رویا داشته باشد و به دنبال رسیدن رویا به حقیقت باشد موفق خواهد شد ولی انتظار نباید داشته باشی تمام رویاهای شما به حقیقت برسد. تلاش در جهت آن یک گام بزرگ است. موفق باشی . امیدوارم بجای اینکه بخواهی به خورشید برسی خودت خورشید بشوی و در آسمان علم و معرفت بدرخشی
پاسخ کیانا پرویزی :
بهترین:))))
خدا برام نگهت داره
شنبه 24 آذر 1397 09:01 ب.ظ
سلام
پاسخ کیانا پرویزی :
علیک سلام
سه شنبه 20 آذر 1397 11:59 ب.ظ
چه عجب منور کردی
پاسخ کیانا پرویزی :
دوشنبه 19 آذر 1397 02:06 ق.ظ
زیبا و بسیار تاثیرگذار
پاسخ کیانا پرویزی :
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic