دوران نوجوانی من - مطالب خاطرات

جستجو
در پی اسم جدید وبلاگ

https://www.uplooder.net/img/image/95/35ea167092fbe58f3939aef5bdc2ee22/d76bb313f8330680bd36cb08fb8d07c9.gif
    روزها و هفته ها یکی یکی سپری شدن و بالاخره دوران نوجوانی به اتمام رسید.
دورانی که سرشار بود از خنده و خوشحالی؛لبخندهایی از ته دل، آغشته به این جمله ی تکراری که شاید"من خوشبختترین آدم روی کره ی زمینم!!!" دورانی که تا میتونستم توش خندیدم و از زندگیم لذت بردم و هرروز به خودم و اطرافیانم عشق ورزیدم و تا جایی که میتونستم به ذرات اطرافم انرژی مثبت انتقال دادم.
خوشی هایی که با خودشون ناخوشی می آوردن.و ناخوشی هایی که همیشه با خودشون خوشی می آوردن.
امکان نداشت یه روز بخندم و فرداش با تمام وجود گریه نکنم و یه روز گریه کنم
و فرداش از اعماق وجودم نخندم.
دوران نوجوانیم پر از حس ناب و قشنگ بود که وقتی با ناراحتی ها در می آمیختن،قشنگیشون چند برابر میشد.
توی این چند سال بلوغ و نوجوانی کم گریه نکردم،کم دلم نشکست،
کم از خودم و تمام آدمای اطرافم متنفر نشدم...
آدمهایی که انگار ذره ای براشون ارزش نداشتم،آدمهایی که به خاطر اینکه مبادا لحظه ای غرورشون زیر پا بره،باعث شدن قلب تازه ای که ازدوران کودکیم بهم رسیده بود
ترک بخوره،لگد مال بشه و مثل شیشه خورد بشه.
توی این دوران،خیلی زمین خوردم،خیلی تحقیر شدم،خیلی حرف ها پشت گلوم موند و روی هم تلنبار شد و بعدا به اسم بغض شکسته شده از گوشه ی چشمم جاری شد...
ولی تک تک این دردها،تک تک این اشکها،خنده ها و بعض ها، منه الان رو ساختن.کیانایی که حالا بلند شده و محکم و استوار در حال دویدن به سمت جلوئه.به سمت روزهای خوبی که قراره بسازه و آدمها و موجودات و ذراتی که قراره بهشون کلی انرژی بده!
ولی درکل دوران عجیبی بود.اون اوایل هرچی بیشتر میگذشت بیشتر متوحه میشدم که دارم ثبات رفتاری و فکریم رو از دست میدم.انگار که هیچ کنترلی روی اعمال و افکار و حرفهایی که میزنم نداشتم.هرچی بیشتر میگذشت بیشتر خودم رو گم میکردم.انگار دیگه کیانای سابق نبودم.انگار توی یه بدن شدیدا نافرمان و لجباز گرفتار شده بودم و هیچ راه فراری ازش نداشتم.شده بودم یه رباتی که طی مسیر ارتقا، مشکل نرم افزاری پیدا کرده و هر تلنگری باعث انفجارش میشه.و نه فقط خودش بلکه اطرافیانش هم توی اون انفجار نابود میشدن.
هر روز سوال های بیشتری برام پیش می اومد که هیچ جوابی براشون پیدا نمیکردم.هر روز بیشتر حس ترد شدن و درک نشدن توسط اطرافیانم بهم القا میشد.فکر اینکه برای هیچکس ارزشی ندارم دیوونم میکرد.این اواخر حسابی گوشه گیر شده بودم.چندان تمایل نداشتم که توی جمع باشم.هر وقت دورم شلوغ میشد سریع به دنبال یه گوشه ی دنج میگشتم که توی تنهایی هام با خودم خوش بگذرونم.یاد گرفتم که اگه آدمهای دیگه دور و برم نباشن هم میتونم خوش بگذرونم؛چه بسا بیشتر بهم خوش میگذشت.توی دنیای خودم و سرزمین رویایی که توی افکارم ساخته بودم ساعتها غرق میشدم و هیچ وقت دلم نمیخواست از اون آرمان شهر برگردم.
اگه بخوام درمورد وابستگیها و علایقم،توی این دوران عجیب غریب صحبت کنم ساعتها طول میکشه چون هربار روی یه چیز متمرکز میشدم.خودم خبر نداشتم ولی همش دنبال یه چیزی بودم که بهش دل ببندم.یک شخص،یک هنرمند،یک طرز تفکر،یک آیین،یک چیزی که قابل ستایش باشه.اولیشم انیمیشن آواتار بود که اگه بخوام مفصل بگم صدها سال باید راجع بهش بنویسم:)...یه مدت عاشق یه والیبالیست بنده خدایی به اسم موسوی شده بودم که وقتی برای بازی به اصفهان اومد و به خاطر قد کوتاهم منو ندید و بهم امضا نداد، جفت پا از عشقش پریدم بیرون.یه مدت شدیدا غرق کتابه و دنیای تخیلات آدمهای خیالپرداز شدم که هنوز هم یکمش توی وجودم مونده.یه مدت به شدت دلباخته ی یه خواننده ی خدابیامرزی به اسم مرتضی پاشایی شدم.هر روز آهنگاشو گوش میدادم و عکساشو نگاه میکردم و هرروز بیشتر از قبل قربون صدقش میرفتم و شبا براش فاتحه میفرستادم.(هنوزم عکساش رو دیوار اتاقمه:| )
یه مدت درگیر این پسرای رنگ و وارنگ و آیدولهای کره ای شده بودم و حسابی براشون لاو میترکوندم.خلاصه...یه مدت عضو انجمن حمایت از محیط زیست شدم.یه مدت عاشق استایل تامبلر یا گرانج بودم،یه مدت فولکس و جهانگردی و این داستانا،یه مدت فاز رنگی رنگی و هپی لایف ورم داشته بود.یه مدت حسابی نماز خون شدم و تصمیم گرفتم محجبه بشم که دوام چندانی نیاور.یه مدت اوتاکو شدم و شدیدا معتاد انیمه(هنوزم هستم)یه مدت به فمینیسم روی آوردم و دم از حمایت از حقوق پایمال شده ی زنان زدم.هر روز عاشق یه چیزی میشدم و چند ماه یا چند هفته بعد فارق...
خلاصه که دورانی داشتیم برا خودمون.هنوزم زندگی ادامه داره.فقط یه "نو" از اسم دوران نوجوانی من برداشته شده.با این تفاوت که دیگه به اون شدت،افکارم تغییر نمیکنه.کم کم دارم میفهمم که کی ام و از کجا اومدم و میخوام چیکار کنم.از روز به اتمام رسیدن سن نوجوانیم،فاز جدیدی از زندگی من شروع شد.فاز جدیدی که توش باید برای ادامه ی زندگیم توی این کره ی خاکی شدیدا تلاش کنم.هنوز هم باید زمین بخورم و دوباره بلند شم.هنوز هم باید فکر کنم تا به جواب سوالهام برسم،هنوز هم باید کشف کنم.راز خودم رو.راز بوجود اومدن و زندگی کردنم.راز بقا."راز بقای من" در فاز جدیدی از زندگیم.
پ.ن:راستی تولدم هم پساپس مبارک:)

موضوعات: دلنوشته ، خاطرات ،
جمعه 3 آبان 139806:34 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
انهدام مدرسه
https://www.uplooder.net/img/image/69/a6288719ac9c7e0c48a5b91485ae3de8/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B13.png

اینم از جشن هپی سامر ما به وقت بچه های یازدهم گرافیک هنرستان حضرت معصومه
آغاز 90 روز آزادی و دراز کشیدن زیر کولر و خیره شدن به سقف رو به همه دانش آموزان گرامی تبریک عرض میکنم!
امیدوارم این تابستون بتونم دوباره وبلاگ جان رو سر و سامون بدم و برگردم به آغوش گرم خانواده^-^
پ.ن:دنبالم نگردید؛ اینجانب منهدم کننده ی شماره 3 از سمت راست می باشم

موضوعات: هنر ، خاطرات ،
چهارشنبه 29 خرداد 139810:58 ق.ظکیانا پرویزینظرات ()
attack on titan comic
https://www.uplooder.net/img/image/92/e6aa977bf6cae50c273552798f1e6a0d/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AA%DA%A9.png

طراح کمیک:خودم
والا خو با این اپنینگاشون؛آدم دلش میخواد بره سربازی
من هر جایی و در هر حالتی که باشم وقتی این آهنگ رو میشنوم باید ژست مخصوصشو بگیرم و شینزو ام رو
ساساگه یو کنم!یه سری سر همین آهنگ نزدیک بود با دوچرخه برم تو دیوار:|
شما با تیتراژ کدوم انیمه ها حال میکنین؟
https://www.uplooder.net/img/image/72/80faaba128e353845265f10511e02145/tumblr-inline-nj3zqhzvZj1qgy16y.gif

چهارشنبه 3 مرداد 139702:44 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
شروع دوباره
https://www.uplooder.net/img/image/40/a6aafcbc748c55cc88d63625a12d284d/IMG-20180423-004502-016.jpg

سلااااااممممم طلسم شکسته شد و کیانا بالاخره به وبلاگش برگشتتتتت!!!!!http://www.copypastekon.ir/files/smiles/rice_ball/rice-ball-smiley-04.gif
واقعا بابت این غیبت طولانی و تمام بد قولی هام متاسفم!Begging
با اینکه تاسبتون شروع شده ولی به یه مدت زمان نیاز داشتم تا روی فرم بیام.راستش این رسم
هر ساله منه نمیدونم شما هم اینجوری میشید یا نه.همیشه طی سال تحصیلی کلی برای
تابستون برنامه ریزی میکنم ولی تا تابستون شروع میشه حال هیچکاریو ندارم و کلا از زندگیم نا امید میشم
ولی بعد از یه مدت(که گند خورده شد به تابستونم:|)تازه سر حال میام.من اسم این ناامیدی و گذاشتم
افسردگی تابستونی یا به قول یه آهنگ، سامر تایم سدنس:_)
ولی الان توی دوران خلاصی از این افسردگیه بی معنیم و زندگی و تابستون من تازه شروع شده!
البته تقریبا از دیروز.بالاخره الناز،رفیق شفیق هم رشته ایم از سفر طولانیش برگشت و اومد خونمون تا کارهای
فروشگاه رو انجام بدیم.البته با کمک های فراوان و بی دریغ خواهر گرامی بنده،ملیکا چان!
راستی گفتم فروشگاه...یه خبرااااییییی توی راهههه منتظر باشیدددد........
راستی امروز آمار بازدید وبلاگ رو نگاه کردم و با کمال تعجب با این صحنه مواجه شدم.Computer
https://www.uplooder.net/img/image/74/d90f59e353ab142918acc099a5440184/whatttt.png

جااااااااااااااانننننننننن؟170 و خورده ای هزاااااااار نفرررررررررررررررررررر!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه یعنی چیییییییی!!!!!!! با اینکه پستی هم نذاشتم چند روز پیش رکورد بازدیدای وبم ترکوند!!!!!!!!
باورتون میشه که باورم میشه که باورتون نمیشه که دهنم هنوز باز مونده!@-@
هن؟آممم...بیخیال:|
طول میکشه تا از شوکش بیام بیرون!مرسی واقعا مرسییییی
راستی راستی عکس عنوان این پست چندان به ربط نیست.چتری هامو کوتاه فرمودم:)
بر خلاف نظرات اطرافیان از جمله مامان گرامی و خاله ها و دوستان که گفتن چون
پیشونیت کوتاهه چتری بهت نمیاد و شبیه سوسک میشی،چتری بهم اومد!!!جالب اینه الان همون آدما بهم میگن
واااایییی عزیزم چقدر با چتری خوشگل شدیییی خیلی بهت میاد همیشه موهاتو این مدلی بذار:|
به قول شاخ های مدرسمون:وات ده فاز؟:|
الان هم در تلاشم خود موهامو هم کوتاه کنم ولی پدر گرامی اجازه نمیده.از همون دوران طفولیت یادمه بابام همیشه
با مو کوتاه کردن من مشکل داشته و هر سری موهامو حتی چهار-پنج سانت کوتاه میکردم تا چند روز باهام
حرف نمیزد! یکی نیست بگه خب پدر من موهای خودمه خودم دارم زجر میکشم همش گره میخوره.
عقده ای شدم دلم میخواد قیچی بردارم موهامو پسرونه بزنم:|

سه شنبه 2 مرداد 139707:24 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
طراحی کاراکتر انیمه ای از خودم
اینجانب بالاخره به وبلاگش برگشت(タイトルなし) の絵文字
البته اینجانب اکنون در عمق وجود امتحاناتش به سر میبرد بنابراین دوباره باید برود به درسش برسدウサギ の絵文字
خوبین؟خوشین؟چه خبر؟
اومدم یه اعلام حضوری بکنم و برم.عای ملتتتت من زندمممم!!!!
البته به قول یه عزیزی تا آخر امتحانات سوسک میشمモノクロ。可愛い。 のデコメ絵文字
دیدین وبلاگ عزیزمو تازگیا چه بیریخت شده:(( اصلا میبینمش دلم میگیره:_(
فقط منتظرم امتحانام تموم شههههه!!!خیلیا رو زخمی میکنمممم عررررر! :|||
از الان دارم ظاهر وبلاگمو طراحی میکنم و یه لوگوی اکولی پکولی هم براش درست کردم فقط منتظرم
از امتحانا خلاص بشم که بیام و دوباره مثل قبل و حتی بهتر به اینجا برسم.
عکس پایین یه بخشی از کارهاییه که برای تابستون قراره انجام بدم ولی
طاقت نیاوردم و قبل امتحانا طراحیش کردم
https://www.uplooder.net/img/image/36/09ff4434f89c745059ec9e381e029a27/Untitled-5.png

ایشون که میبینین خودم هستمモノクロ。可愛い。 のデコメ絵文字
قراره دوستای واقعی و مجازی ایشون هم طراحی بشه...パンダ のデコメ絵文字
راستی اینجانب جدول هیراگانای ژاپنی رو کامل حفظ کرد و اکنون میتواند به ژاپنی برایتان بنویسد目玉 の絵文字
はじめまして。私はキアナです
از برنامه های تابستان اینجانب:

1.طراحی قالب جدید برای وبلاگ
2.ساخت فروشگاه اینترنتی گرافیکی(سوپرایز)
3.طراحی بقیه ی کاراکترهای انیمه ای
4.طراحی کمیک
5.طراحی چهره دیجیتال از اعضای اکسو،خودم،صداپیشه های ژاپنی مثل فوکویاما...
6.انجام دادن کاسپلی
7.دیدن انیمه های بیشتر可愛いやつ のデコメ絵文字
8.طراحی پیکسل،استیکر کیبورد و...
9.لپتاپ تکونی
10.کار در چاپخونه
11.کار در تولیدی لباس مامان
12.حفظ کردن چند تا از آهنگ های اکسو و جی پاپ
13.حفظ جدول کاتاکانا و کار روی کانجی ها
(بالا بردن دایره لغات ژاپنی)
14.کار کردن گرامر ژاپنی
15.خواندن مانگای توکیو غول و نوراگامی و چند مانگای دیگه
16.کوتاه کردن چتری هام
و...و...و...

دل تو دلم نیست زود تر تابستون بیادhttp://www.copypastekon.ir/files/smiles/rice_ball/rice-ball-smiley-04.gif

موضوعات: هنر ، خاطرات ،
دوشنبه 7 خرداد 139702:39 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
بارون میاد جر جر...
https://www.uplooder.net/img/image/12/4b1b5f158447090892c43f1990788dfe/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B4-%DB%B2%DB%B6-%DB%B1%DB%B8-%DB%B1%DB%B9-%DB%B4%DB%B4.jpg

بارون زیبا ترین گریه ی دنیاست،وقتی که خدا دلش میگیره... cafe-webniaz.ir

پنجشنبه 6 اردیبهشت 139706:19 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
دیدار عاشقانه

http://uupload.ir/files/tivm_img_20180111_144109.jpg

21دی ماه 96
امروز بی شک یکی از بهترین روزهای عمرم بود! اولش با یه سفر خشک و خالی و کوتاه برای خرید پارچه ارزان از خیابان ابن سینای اصفهان شروع شد.که آخر هم تلاش های بی دریغ والده برای پیدا کردن  پارچه ای مناسب و آن همه راه رفتن و غرغر های پی در پی پدر گرامی بی نتیجه ماند.البته این موضوع کاملا عادی است وقتی با والده به بازار میرویم معمولا چندین سال پیر میشویم ولی همچنان ایشان به جستجو و کند و کاو خویش ادامه میدهند و ما را با چشمانی گود افتاده و عصایی در دست،لنگان لنگان دنبال خود میکشانند.

http://www.uupload.ir/files/9zsd_img_20180111_144145.jpg

سرانجام سر از یک مغازه بریونی در نزدیکی های باغ هشت بهشت در آوردیم تا به قول پدر پس از آن همه پیاده روی بی نتیجه بریونی به رگ بزنیمو حال کنیم!از آنجایی که من تا به حال لب به بریونی نزده ام و به خصوص بعد از آنکه فهمیدم این غذای محبوب ازامعا و احشاء تنفسی گوسفند ساخته میشود ، ترجیح دادم همان کباب کوبیده خودمان را بخورم.ولی بعد از آنکه چهره ی هوس انگیز این غذا و چهره ی ذوق زده و گرسنه ی افراد از جمله پدر و مادر خودم را در رستوران دیدم،تصمیم گرفتم چند لقمه از غذای والده را بچشم.با اولین لقمه لبخندی بر لبم ظاهر شد.لبخندی که میگفت عجب غلطی کردم!منم بریونی میخوام.سر انجام با مظلوم نمایی های دخترانه ام دل پدر را بدست آوردم و کمی از بریونی اش را به من داد.القصه بعد از خوردن غذا خیلی ناگهانی تصمیم بر این شد که تا وقت هست به میدان نقش جهان برویم.من از قبل چند جمله به زبان ژاپنی آماده کرده بودم که اگر در اصفهان توریست ژاپنی دیدم با آنها صحبت کنم.بعد از این تصمیم من ذوق زده و با چشمانی گرد شده مانند دوربین های مدار بسته به دنبال افراد چشم بادامی میگشتم.البته دریغ از آنکه چندین افغانی هموطن نیز با ژاپنی ها اشتباه گرفته شدند.همین طور که پدر و مادر را  بسیج کرده بودم و داشتیم دنبال چشم بادامی های گوگولی میگشتیم با صدای والده از جا پریدم که میگفت:کیانا فولکس!!! و من با دهانی باز و چشمانی از حدقه در آمده و صداهای ناهنجاری که از خود در می آوردم به سمت محل مذکور که والده با انگشت نشان میداد رفتم.خودرو را دقیق نظاره کردم و دیدم بـــــــــــــــــــله!

http://www.upsara.com/images/swc_img_20180111_151507.jpg

از شدت هیجان دست و پایم را گم کرده بودم._آخه من؟فولکس؟اینجا؟اصفهان؟_تازه فولکس معمولی نبود!یک عدد عشق جان گوگولی مشکی رنگ که هم کافه کتاب بود و هم کافه چای و قهوه و کیک!از خوشحالی نمیدانستم سرم را به کدام دیوار عالی قاپو بکوبانم!دختر جوانی که معلوم بود مثل خودم رنگی رنگی و به قول معروف "اهل دله"صاحب آن فولکس بود.کلی کتاب و رمان داخل فولکس بود و فضای دنج و قشنگی درست کرده بود.پشت فولکس هم چای و قهوه میفروخت.خیلی از این جور آدمها خوشم میاد.رنگی رنگی،با نشاط،اهل مطالعه،سفر،فولکس واییییی!!!!کمی با هم گپ زدیم و فهمیدم اون هم مثل من عاشق جهانگردی با فولکسه.روزهای سه شنبه کنار فولکسش توی همین میدان نقش جهان جلسات کتاب خوانی داره.همینجا بود که با خودم گفتم لعنتی چرا توی اصفهان زندگی نمیکنم!؟قرار گذاشتیم دو سال دیگه که من خواستم برم دانشگاه حتما توی این جلسات شرکت کنم.القصههه نمیدانم چرا در این متن، موقع ذوق کردن لحنم عوض گشت:|

http://www.upsara.com/images/g9dd_img_20180111_151348.jpg

بعد از خوردن چایی و گشت و گذار در میدان نقش جهان،هنگام بیرون آمدن از یکی از دهنه های میدان،درست هنگامی که هم ذوق مرگ بودم از این که با عشق جان(فولکس) ملاقات کردم و هم ناراحت از اینکه توریستی به تورم نخورد

http://www.uupload.ir/files/xvte_img_20180111_151651.jpg

ناگهان دوباره با صدای والده از جا پریدم که اینبار میگفت:کیانا!چشم بادومییی!!! و من ذوق زده تر از قبل و با چهره ای شبیه میمونی که بعد از سال ها موز دیده بالا و پایین پریدم.اول چشم بادومی آن اطراف ندیدم.فکر کنم نور دیده ام از شدت هیجان کور شده بود.با کلی ایما و اشاره والده و ابوی گرامی بالاخره سوژه مشاهده گشت و من دوباره با آن صداهای ناهنجار به سمت آن ها رفتم ولی نا خداگاه خجالت کشیدم و برگشتم و دوباره با فحش و فضیحت های والدین مهربانم مواجه شدم و بالاجبار به سمت آن دو توریست گوگولی مگولی رفتم.با صدای خش دار و لرزان گفتم هاااای!
آن ها که انگار از قبل منتظر من بودند هم گفتند هااااای.به نظرم آن دو خانم مسن چشم بادومی بیشتر از من ذوق زده بودند.خیلی تند تند حرف میزدند اول احوالم را پرسیدند و بعدش هم من احوالشان را پرسیدم ولی به جای اینکه حالشان را بگویند گفتم ما اهل هنگ کنگیم:|کلا انگار ذهن من را میخواندند!حیف که ژاپنی نبودن مگر نه حالا حالا ها کار داشتم باهاشون ولی اون ها انگار خیلی مشتاق بودن که با من حرف بزنند.انگار که اولین ایرانی بودم که به انگلیسی باهاشون صحبت کرده بود.تا آمدم دهنم را باز کنم که بگم با هم عکس بگیریم با حالتی لهجه دار ولی به فارسی گفت
عکس بگیریم؟! پیش خودم گفتم یا اسطوخودوس اینا چینی ان یا پیشگو:| (باز لحنم عوض شد) القصه با هم چند تا عکس گرفتیم و در مورد دانشگاه و دیوار چین و دبیرستان و اینکه میخوام برم جهان گردی صحبت کردیم و چند جمله ای هم از دستم در رفت چون خیلی تند تند حرف میزدند و من متوجه فرائض ایشان نمیشدم.

http://uupload.ir/files/5eda_img_20180111_154651.jpg

خلاصه که امروز بهترین روز عمرم بود.اول اینکه با عشق جان گوگولی مگولی (فولکس واگن) ملاقات کردم بعد هم با دو تا چینی مهربون دوست شدم.با اینکه ژاپنی ندیدم و با این که توی عکسی که با چینی ها انداختم شبیه حیوان زیبا و جذابی به نام انتر افتادم ولی همین اتفاق های کوچولو کلی بهم انرژی داد و خوش گذشت.
بعدا نوشت:راستی سایت آپلود عکسم درست شدددددددددددددددددد!!!!!
همین الان اتفاقی داشتم پست های پایین تر وبلاگ رو نگاه میکردم یهو دیدم عکس های قبلیم همه هستن
و اونقدر جیغ زدم که مامانم از جاش پرید
تبریک به تو!
تبریک به خودم!
تبریک به شما!
تبریک به همهههههههه!!!!

موضوعات: انرژی مثبت ، خاطرات ،
پنجشنبه 21 دی 139606:45 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
تولد در کنار بهترین دوست
https://www.uplooder.net/img/image/61/d37d3d33b7be39314a2a2fd9bd8aabbf/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۷-۴۷.jpg


گاهی اوقات وقت گذروندن کنار بهترین دوست لذت بخش تر از کلی بریز و بپاش برای جشن تولده!
همونطور که میدونید امسال تولدم رو با کیانا،بهترین رفیق دنیا جشن گرفتم
کلی با هم کرم ریختیم و تو سر و کله هم زدیم.
کیانا قبل از اینکه برسه خونمون بهم زنگ زد و گفت که تازه راه افتاده و تا برسه خونمون "باید"
تلفنی با هم صحبت کنیم تا خانوم حوصلش سر نره
منم که حمام بودم و موهام هنوز خیس بود نشستم پای گوشی با اولیاحضرت صحبت کردم تا برسه
ولی خب منم سرش تلافی کردم و وقتی زنگ در و زد چند دقه پشت در نگهش داشتم
بعدش که اومد خونمون بعد از کلی کتک کاری(عادتمونه:|) نشستیم شربت آبلیمو که به سلیقه اولیاحضرت
درست کرده بودم خوردیم بعدم چیپس و ماست آوردم خوردیم بعدم نشستیم Exo گوش دادیم.
داشتیم حرف میزدیم و چرت و پرت میگفتیم که کیانا خندش گرفت(کلا این کیانا وقتی میخنده از خود به خود
میشه و دیگه نمیشه کنترلش کرد:|)همینطور خندید و خندید و هی عقب عقب رفت تا افتاد روی سینی شربتها
و زد لیوان جهیزیه مامانم رو شکوند
https://www.uplooder.net/img/image/37/501b0faccc44a3b4f08aa23e7f154f59/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۷-۴۷-(2).jpg

ولی خب از اونجایی که من کارای کیانا خانومو بدون تلافی نمیذارم براش جارو برقی آوردم
و مجبورش کردم کل اتاقمو جارو کنه


خلاصهههه بعد از کلی عکس گرفتن پا شدیم لباس پوشیدیم بریم شهر کتاب که کادومو برام بخره


https://www.uplooder.net/img/image/49/4e4bf596d82fbe12f620719bd509c9ff/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۴.jpg

https://www.uplooder.net/img/image/3/b1b05506b991cf1f5a9416a46beaa040/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۶.jpg

https://www.uplooder.net/img/image/18/60ec762e72bcb367af56f0045bfd9432/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۹.jpg


بعد از کلی گشت و گذار بین قفسه های رنگاوارنگ و هوس انگیز شهر کتاب بالاخره رسیدیم به میز
محصولات رنگی رنگی.(قرار گذاشته بودیم که کادو تولدمو خودم انتخاب کنم)
https://www.uplooder.net/img/image/3/e566658026cdaaf744190c7158cef691/photo-۲۰۱۷-۱۰-۲۰-۱۰-۵۳-۴۵.jpg

منم پلنر بنفشه رو برداشتم کیانا هم پلنر گلکسی
بعد از اینکه از شهر کتاب اومدیم بیرون مامان کیانا زنگ زد که زودی بره خونه خالش اومده خونشون
(نمیدونم چرا هر موقع با کیانا میریم بیرون برای کیانا اینا مهمون بیاد باید زودی بره!)
خلاصهههه کیانا تاکسی گرفت رفت...
مامانم هم رفته بود خونه و دسته گلمونو دیده بود.وقتی رسیدم خونه بعد از تعریف کردن جریان مامانم  راستی مرسی که زدین لیوانمو شکوندین:|(خواهش میکنم قابلی نداشت:|)

موضوعات: خاطرات ،
جمعه 5 آبان 139602:18 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
کلی حرف:|
https://www.uplooder.net/img/image/25/f55a6d86ddbcea5374d3034f1c113844/9.jpg

سهلامممم عشقتون بعد از یک هفته برگشت
درسامون چشم نخورن ایشالا انقدر زیادن که وقت نمیکنم بیام البته دورادور نظراتتون رو میخونم فقط
وقت پاسخ دادن ندارم.ولی از همینجا اعلام میکنم که آخر هر هفته سعی میکنم بیام و پست بذارم و
نظراتتون رو تایید کنم.راستی این عکس بالا رو که ملاحضه میکنید اولین روزیه که از بیمارستان به خونه
اومده بودم و توی بغل مامانجی خواب بودممامانجی میگفت منو میدیده یاده چینی ها می افتاده
قربون خودم برم که شبیه همچین آدمای نازنینی بودم
راستی از الان به بعد سعی میکنم تا جایی که بشه پست ها به ادامه مطلب نکشن چون خیلی از عزیزان حوصله سر زدن
به ادامه مطلب ها رو ندارن و فقط ظاهر وبلاگ رو میبینن در صورتی که اصل مطلب توی ادامه ست:|
دیدم که میگما!
راستی حسابی دارم زبون ژاپنی تمرین میکنم.فعلا مفهوم خط های کانجی و هیراگانا و کاتاکانا رو فهمیدم
تقریبا هر روز هم یه کلمه ژاپنی یاد میگیرم.دو ردیف اول جدول خط کاتاکانا رو هم یاد گرفتم و میتونم
بنویسمش.تا قبل از این کلمه های ژاپنی که میدیدم تاندون مغزم رگ به رگ میشد ولی الان یه مقدار دقیق تر
و (به قول معلم فتوشاپمون(فتوشاپ مرحوم))هنرمندانه بهشون نگاه میکنم و تا حدودی صداهای حروف رو میدونم:)
من ژاپن دووووسسسسس
راستی گفتم فتوشاپ مرحومممم.....
بعد از یه ماه درس خوندن آموزش پرورش جان گرامی تازه یادش افتاده که ما باید به جای فتوشاپ ، کورل
بخونیم:| (لعنتیااااااا یک ماه الکی درس خوندیییییییییییییییم!!!)
به قول خانم صدری(هنر آموز آن درس شیرین و بر باد رفته) مسئولین شب میخوابن صبح یه تز جدید از خودشون
در میکنن
راستی راستی این هفته حسابی ذوق مرگ شدم!واااای نمیدونین چی دیدممممم!!!!!!!!
خانم صدری(دیگه هی نگم معلم چه درسی) داشتن وارد کلاس میشدن که یهو یه چیزی به چشمم خورد که برق از سرم
پروند!چشمام مثل این شدن= https://www.uplooder.net/img/image/76/cc9b14c88a116d580aa682ccc3e7c2e8/Heart-Eyes-Emoji-2.png
حدس بزنین چییییی!!!!!!وای خدااااااا!!!پیکسل سفیر مهربانی فروشگاه رنگی رنگیییییی!!!!!

۱۵
تازه لپتاپ خانم صدری هم استیکر کیبورد رنگی رنگی دارههههه!!!
تازه پلنر هم خریدهههههه!!!!! واااااااااای خدایااااااا معلم بهتر از خانم صدری ندیدمممم!!!
مهربون ترین،بهترین،خوشگلترین،رنگی رنگی ترین،خلاق ترین و باحال ترین معلم دنیااااااا
یکی به من بگه چرا انقدر هنرستان خوبه؟

جمعه 5 آبان 139601:46 ب.ظکیانا پرویزی ()
تولدم با تاخیر مبارک:|
https://www.uplooder.net/img/image/48/8705830800045ac69ab21dacf26b98d2/birthday-me.jpg

امروز 26 مهر ماه 96 و من 16 سال و 2 روز دارم^^
ببخشید که با 2 روز تاخیر این پست رو میذارم آخه مگه این درسا میذارن!!!!
امسال اولین باری بود که شمع فوت نکردم.اصلا جشنی هم نگرفتم!حتی یه دور همی ساده...
حتی یادم نبود که تولدمه!دو روز قبل تولدم کیانا یادم آورد!!!https://www.uplooder.net/img/image/43/35a2b394fcdd0212fc1547121b073d1f/Neutral-Face-Emoji-grande.png
ولی خب درعوض فردا که پنجشنبست قراره دو تایی با هم با کیانا جشن بگیریم
میدونین...هر آدمی روز تولدش براش خیلی مهمه و مسلمه که اگه روز تولدش رو هیچکس یادش نباشه ناراحت میشه
منم انتظار داشتم اون روز از ناراحتی و افسردگی بمیرم چون حتی خودمم روز تولدمو یادم نبود چه برسه به بقیه!
ولی با این که مثل سال های قبلی شمعی فوت نکردم و کادویی که با کاغذ کادو خوشگل شده باشه
نگرفتم،بهترین تبریکای دنیا رو تجربه کردم!با تمام سادگیشون کلی خوشحالم کردن!
 تبریک یهویی کیانا که باعث شد بفهمم که عههههه پس فردا تولدمهههه:|
پیام های رگباری 6 صبح الناز
فهمیدن کل بچه های کلاس و خوندن شعر تولد تولد
وعده بستنی یکی از بچه ها که آخرم به وعدش عمل نکرد:|
(من بستنی موخواااااااااااااااااااااااام)
خلاصهههههه...فردا قراره کلی با کیانا خوش بگذرونیم و بالاخره بعد یک ماه سیر دلم ببینمش!
هر چند مدرسه هامون جفت همه و روزهای زوج ساعت تعطیل شدنمون مثل همه و هم دیگه رو توی
یه فرصت خیلی کوتاه میبینیم ولی با این حال کلی حرف سر دلمون مونده.
بدرود دوستان
باید برم برای کاندیدای شورای دانش آموزی پوستر بسازم

موضوعات: خاطرات ،
چهارشنبه 26 مهر 139608:55 ب.ظکیانا پرویزی ()
من هنرستانی شدم(البته یه ماهه:| )


https://www.uplooder.net/img/image/98/93ace74b05d538b821351e94242ac5d2/tumblr-static-912oav77iiw4occ08cwwg0ksc.png
سلام دوستای مهربونم مرسی که انقدر هوامو دارین و توی مدتی که نبودم کلی نظر گذاشتین
این مدت لا به لای کارام همش دنبال یه فرصت بودم که بیام و پست بذارم و حرفای دلمو بهتون بگم
ولی اصلا وقت نمیشد!تا این که امروزبه خودم گفتم کیانااااا!!! ببین دختر جون دیگه بسه انقدر این دوستاتو
چشم به راه یه پستی یه خبری یه نشونی از خودت بذاری و یهو همت کردم، بلند شدم
و اومدم و الان اینجام در خدمتتون
بزرگترین و مهم ترین خبری که دارم اینه که من بالاخره به آرزوم رسیدم و هنرستانی شدمPainter
خبر های بعدی هم به شرح زیرن:
1.از اون کامپیوتر زپرتی خلاص شدم و لپتاپ خریدم
2.دوستای جدید و باحالی پیدا کردم
اولش یکم سخت بود(یکم که نه خییییلی سخت بود)چون هیچکس رو اونجا نمیشناختم و همه ی بچه های
مدرسه دخترای منفی بودن(از نظر من توی نگاه اول)ولی بعد که کم کم باهاشون آشنا شدم دیدم بعضی هاشون
واقعا دخترای خوب و باحالین و اینطوری شد که باهاشون حسابی صمیمی شدم.
3.ترم 3 کلاس تئاترم شروع شد
4.گوشیم سوخت:||||
5.به دلیل خریدن لپتاپ تا مدتی از خرید موبایل جدید تحریم شدم و باید تا تابستون صبر کنم:|
6.اکسو ال شدم
گفته بودم که دوستای جدیدی پیدا کردم و کلا یه اکیپ شدیم.(بعدا در مورد این اکیپ براتون میگم)
یکی از این افراد اکیپمون اسمش النازه و شدیدا طرفدار گروه کره ای EXO هست و اینطور شد که من هم آهنگاشونو گوش دادم و دیدم الناز حق داره اکسوال باشه و واقعا اینا فوق العادن!!!(بعدا مفصل براتون در این مورد میگم)
7.میخوام برم جنوب شرق آسیا!!! :)
با الناز برنامه ریختیم بریم جهانگردی! از هند شروع میکنیم(میرم یکی از دوستای اینترنتی هندیم رو ببینم)
بعد میریم چین بعدش کره کنسرت اکسو بعدشم ژاپن بعدش یه راست میریم اسپانیا شاید سر راه هم بریم
جزایر هاوایی
خلاصههههه امسال خیلی خوبه!عاشق مدرسه و کلاسمون و معلما و دوستام شدم همه چی اینجا خیلی رنگی رنگیه!

乙女 のデコメ絵文字خوبی ها و نکات مثبت هنرستان乙女 のデコメ絵文字
خیلی درسهامون شیرینن
معلمامون همشون عااااالین به جز معلم زبانمون:|
دوستای خیییلی خوبی پیدا کردم
مدرسه ما و مدرسه دوستای قدیمیم جفت همه و روزای زوج ساعت تعطیل شدنامون مثل همه و فرصت خیلی
خوبیه که با دوستای قدیمی و فابریکم دیدار داشته باشم:)
پروژه های گرافیک دستی و کامپیوتری زیادی داریم که واقعا با عشق میشینم پاشون
معاون مدرسمون و معلم ادبیاتمون خالم رو میشناسن و باهاش دوستن(پارتی از این کلفت ترررر؟؟!!)
هنر آموز طراحی سیاه و سفیدمون و هنر آموز فتوشاپمون وبلاگ نویسن
اکثر امتحانای درسای اختصاصیمون تستیه
ریاضی نداریممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!
نماینده پرورشی شدم(اصن نمیدونم چی هست:| )
بوفه مدرسمون بستنی داره(من عاااااشق بستنیممممم)
یه دوست خاصی پیدا کردم!طرفدار دو آتیشه مرتضی پاشاییهههههه!!!
اینجا همه لیسانسه ها رو دیدنننن!!!
نکات منفی هنرستان http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/bored.gif
خیلی دخترای این دوره زمونه منفی و بی تربیت شدن و فحشای بدی میدن!
مسیر خونه تا مدرسه خیلی طولانیه!
دوستای قدیمیم پیشم نیستن:((
همه خیلی کارایی که مربوط به سنشون نیست انجام میدن(موهاشونو رنگ میکنن،ابرو بر میدارن و...)
اکثرا درساشون ضعیفه(ولی من با اکیپ خرخونا دوست شدم)
اکثر دخترا اینجا خیلی خودخواه و مغرورن و جز خودشون کسیو نمیبینن:/
و....
ولی من دارم سعی میکنم نکات منفی رو نادیده بگیرمو کنار دوستای خودم باشم و با منفی ها زیاد صمیمی نشم
و یه جورایی سرم به کار خودم باشه و حسابی درس بخونم!
توی پست های بعدی براتون پروژه هایی که انجام دادیمو میذارم ممنون که سر میزنین
و نظر میدین واقعا ذوق میکنم نظراتتونو میخونم
خداحافظ

موضوعات: خاطرات ،
شنبه 22 مهر 139603:57 ب.ظکیانا پرویزی ()
بابالنگ دراز
https://www.uplooder.net/img/image/14/f64b764c5e872e9bb281466e200973b5/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B8-%DB%B2%DB%B6-%DB%B2%DB%B1-%DB%B1%DB%B7-%DB%B4%DB%B5.jpg

یادمه کلاس سوم که بودم معلممون برای کارنامه هامون با پدر و مادرها جلسه گذاشت و بهشون گفت
که میخوایم برای بچه ها جشن بگیریم والدین هم هر کدوم باید به سلیقه خودشون کادویی برای اون روز
آماده میکردن هفته ها گذشت و روز جشن فرا رسید پدر و مادر ها دور از چشم ما یکی یکی میومدن و کادوشون
رو به معلممون میدادن و میرفتن.بعد از جشن کادوهامون رو با ذوق و شوق باز کردیم همه ی همکلاسی هام
عروسک و اسباب بازی هدیه گرفته بودن ولی کادوی من اون چیزی نبود که من میخواستم اخم هام رفت تو هم
نگاهی به کتاب قرمز رنگ روبه روم انداختم چند دقیقه با بغض به کتاب خیره موندم تا اینکه یکی از دوستام
کتاب رو برداشت و جلوی صورتش گرفت بعد با پوزخندی گفت:هه بابالنگ دراز؟!دیگه بغض امونم رو برید
کتاب رو برداشتم و محکم توی کیفم پرت کردم.به خونه که رفتم با گریه به مامانم گفتم که همه مامانها برای
بچه هاشون عروسک خریدن اون وقت تو کتاب خریدی!و با گریه به اتاقم دویدم.الان میفهمم من چقدر احمق
بودم ارزش این کتاب رو درک نکردم ومدتی کنج اتاقم خاک خورد تا اینکه بعد از چند ماه با اصرار مامانم
خوندمش و عاشقش شدم!تا الانم سه بار خوندمش و امروز هم میخوام برای بار چهارم بخونمش:)
مامان معذرت میخوام که اون موقع ازت بابت این کتاب فوق العاده تشکر نکردم

https://www.uplooder.net/img/image/29/d8e8c08c1fb9ccfeed8d49e93b5ea89f/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B8-%DB%B2%DB%B6-%DB%B2%DB%B1-%DB%B1%DB%B8-%DB%B3%DB%B6.jpg

موضوعات: معرفی کتاب ، خاطرات ،
شنبه 4 شهریور 139609:18 ب.ظکیانا پرویزی ()
من رنگی ، من بدبخت:(
https://www.uplooder.net/img/image/37/94f38bc37c3fe7d23a13c6a73804ce5f/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B8-%DB%B2%DB%B1-%DB%B1%DB%B9-%DB%B4%DB%B4-%DB%B1%DB%B2.jpg
دلام عشقتون،نفستون،دلیل زندگیتون اومد پست بذاره
دوستانی که توی اینستاگرام و گروه وبلاگ هم تشریف دارن از جریانات این روزام خبر دارن
(از بس استوری میذارم خیر سرم)
برید ادامه ی مطلب چرا وایستادید منو نگاه میکنید؟!

https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

موضوعات: خاطرات ،
دوشنبه 30 مرداد 139607:44 ب.ظکیانا پرویزی ()
آرزو طوری:(
https://www.uplooder.net/img/image/94/aa5afdb602585b40e2d60ec65ea65214/tumblr-n0v2yyUnu61t1s74zo1-500.png
هر آدمی توی هر سن و موقعیتی که باشه ، برای خودش آرزوهای بزرگ و کوچیکی داره که بعضی هاشون
دست یافتنی و کوچیکن و بعضی هاشون غیر ممکن و بزرگ...
クラウン のデコメ絵文字
امروز میخوام در مورد یکی از آرزوهام براتون بگم که نمیدونم بزرگه،کوچیکه،ممکنه یا غیر ممکن!؟
حتی نمیدونم چطوری باید به دستش بیارم فقط میدونم که یه روزی بهش میرسم.
☆きゃわ★ のデコメ絵文字
من عاشق سفرم به خصوص سفر به جاهای ناشناخته ولی ما توان مسافرت ( از اون نوعش که امروز براتون میگم) رو نداریم به خاطر همین سفر با یه همچین ماشین گوگولی مگولی شده آرزوی من...!
https://www.uplooder.net/img/image/41/dacb52829bffb6041043c56c3687a0b2/tumblr-or4sjq5IK21tn6jtno1-500.gif
جهانگردی یا حتی ایران گردی با یه فولکس فیروزه ای رنگ نانازی خیلی مزه میده.
اگه یه روزی صاحب این ماشین دلبر و خوشگل شدم اول از همه ایران خودمو میگردم
چون آدم اول باید کشور خودشو کامل فتح کنه بعدا بره سراغ بقیه ی سرزمین های ناشناخته و رویاهاش...!
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

شنبه 21 مرداد 139611:11 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
مبتلا به بیماری درگیریسم:|

https://www.uplooder.net/img/image/46/232ec9ea1791622e4d91f17f8ed3102c/tumblr-static-filename-640-v2.jpg
سلام من برگشتم مرسی که انقدر نظر دادین عاشقتونممممم
http://www.copypastekon.ir/files/smiles/rice_ball/rice-ball-smiley-04.gif
دوستان العفو العفو العفو!ウサギ の絵文字میدونم خیلی بی معرفتم هی میرم و میام ولی این یه هفته خدایی خیلی
کار داشتم اصلا نشد بیام حتی نظرات رو هم نگاه نکردم اما دیشب که اومدم سر بزنم دیدم یا ابوالفضل!!!!
500 تا نظر!!!!!مرسی که انقدر خوبین شما
(タイトルなし) の絵文字
البته به قول یکی از دوستان(ستاره جونم) این تعداد نظر به نسبت سال های پیش فعالیت وبلاگ ها خیلی کمه!!!!!
ولی من به همینم قانعم.مهم اینه که دوستای خوبی مثل شما دارم که هیچ وقت تنهام نمیذارین.
از آجیان:ملیکا،تمنا،درسا،ژینوس،حسنا،غزل،حنانه،آیلین،کیانا،ملیحه،ملودی،نرگس،دختر مهری،دخی دی ماهی،مبینا،ماندانا،شیدا،مهتاب،فضیلت،رضوان،مینا،میس استایلز،پرستو،فاطمه،آیه،یاسی،
کیمیا و دیگر آجیان و داداشان که اسمشونو یادم رفته ممنون که نظر گذاشتن روانیتونم

برید ادامه هنوز باهاتون کار دارم:)
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

موضوعات: خاطرات ،
جمعه 6 مرداد 139612:50 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
آهنگ پیشنهادی2
دانلود آهنگ مرتضی پاشایی به نام روزهای سخت

روزهای سخت
آهنگ ساز:مرتضی پاشایی     ترانه سرا:مهرزاد امیرخانی

https://www.uplooder.net/img/image/58/822a584f17bf45e8558c350d866d0f1b/257.png
クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字

بارون صدای احساسه
نم بارون چشاتو میشناسه
تو رو از دست دادم
تو یه لحظه آدم دنیاشو می بازه
تلخه سکوت این خونه
آخه غیر از خدا کی میدونه
تو دلم آتیشه
با تو بهتر میشه حال این دیوونه
این روزا سخت تر از اونه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطره سر کنی
تو میدونی من چیزی نگم بهتره
تو دنیا کی از ما عاشق تره
یه جوری هق هق زدم
صدام زخمیه
این اون دردی که نمیفهمیه
یه دفعه پرپر شد پر پروازمون
گرفتس چقد دل آسمون
من دلخورم تو هم هستی
ولی باز این غرورو نشکستی
چی شده بی خوابی؟
تو که راحت رو من چشماتو می بستی
درگیر درد مجنونم
مردم میگن که دیوونم
مگه تنها تنها میری زیر بارون که من پریشونم

این روزا سخت تر از اونه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطره سر کنی
تو میدونی من چیزی نگم بهتره
تو دنیا کی از ما عاشق تره
یه جوری هق هق زدم
صدام زخمیه
این اون دردی که نمیفهمیه
یه دفعه پرپر شد پر پروازمون
گرفتس چقد دل آسمون

クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字

این آهنگ فوق العادس،محشره!
تمام زندگی من این آهنگه:)زنگ گوشیم
バレンタイン のデコメ絵文字هشدار ساعتバレンタイン のデコメ絵文字
همیشه وقتی میخوام آهنگ گوش بدم اول میام سراغ روزای سخت:)
مرتضی این آهنگ رو با درد خوند؛روزای سخت داستان زندگی و مشکلات خودشه،وقتی با اون سرطان لعنتی
مبارزه میکرد و باز هم با عشق برای طرفداراش میخوند...
وقتی که پشت استیج سرم میزد و چشمای درد کشیده و موهای ریخته شدش رو پشت عینک و کلاه پنهون میکرد
و باز هم  با انرژی برای خانواده ی خاصش میخوند و دستش رو روی قلبش میذاشت و از صمیم دل
میگفت دوستتون دارم تا ابد...
مرتضی محشر بود،بهترین بود،خدا همیشه آدمای خوب رو میبره پیش خودش.
فکر کنم خدا توی آسمون کلی کلکسیون از بهترین آدم ها رو درست کرده...!
دلم براش تنگ شده فقط همین
ولی میدونم که جاش خوبه!چند ماه پیش خودش اینو ثابت کرد.
تا حالا چندین و چند نفر رو قانع کرده که جاش خوبه و من به خودم افتخار میکنم که جزو این افراد هستم.
مرتضی توی خوابم اومده بود!خواب دیدم رفتم به کنسرت،یه کنسرت وسط بهشت!
و امپراطور هم اونجا بود،رفتم پیشش و بهش سلام کردم و بهم لبخند زدددددددددددددددددد!
باورم نمیشه،شاید فکر کنید دیوونم ولی حتی همین لبخند توی یه خواب
خیلی برای ما خانواده ی خاص ارزش داره،خیلی!
مرتضی نمیخوای برگردی؟!

(فاتحه و صلوات یادتون نره)

موضوعات: موسیقی ، دلنوشته ، خاطرات ،
چهارشنبه 21 تیر 139611:08 ق.ظکیانا پرویزینظرات ()
باقیمونده مواد کیک شکلاتی
https://www.uplooder.net/img/image/71/54e2bf2f991470ab49c3f8e5cfa41523/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B7-%DB%B0%DB%B5-%DB%B2%DB%B1-%DB%B5%DB%B5-%DB%B5%DB%B5.jpg

#مبتلا_به_بیماری_کیک_شکلاتیسم
(タイトルなし) のデコメ絵文字
همچنان کیک شکلاتی و همچنان عادت همیشگی من
کیا مثل من به این بیماری خوشمزه و لذت بخش دچار هستن؟!
دقت کردین مامانا همیشه گیر میدن که موادش تخم مرغ و آرد خامه دل درد میگیرین؟!  http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif
والا من که ندیدم اینجور بشمウサギ の絵文字
من مطمئنم مامانا هم به این مواد باقیمونده نظر دارن میخوان ما رو از سهم خودشون دور کنن!!!!

موضوعات: عکس ، خاطرات ،
چهارشنبه 14 تیر 139610:00 ب.ظکیانا پرویزی ()
مرحله1-جلد اسکرپ بوک
https://www.uplooder.net/img/image/87/d47f618e0d231e54f9190c011f13ccaf/scrapbook-project-sketchbook-gita.jpg

توی پست های قبلی در مورد اسکرپ بوک مختصر توضیحی دادم.
امروز با هم به جلد اسکرپ بوک هامون سر و سامون میدیم.
文具だよ。ハサミ のデコメ絵文字
اگه فکر میکنید وسایلش رو ندارید اصلا نگران نباشید!جلد اسکرپ بوک رو میشه با هر چیزی درست کرد.
میتونید از جلد یه دفتر قدیمی استفاده کنید. یه کلاسور هم میتونه ایده ی خوبی باشه.
文具だよ。メモ帳 のデコメ絵文字
(من خودم از جلد چرمی یه سر رسید قدیمی استفاده میکنم)اگه اینا رو ندارید میتونید از این وسایل هم استفاده کنید:
نمد،پارچه،چرم،مقوا،مقوای کارتن،فوم،کارتن پلاست و...
文具だよ。定規 のデコメ絵文字文具だよ。ハサミ のデコメ絵文字文具だよ。セロテープ のデコメ絵文字
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

سه شنبه 13 تیر 139604:40 ب.ظکیانا پرویزی ()
ماجراهای قلب های امیر کاظمی:|
https://www.uplooder.net/img/image/97/31f63171a32919d01431565787e86065/ghalb.pnghttp://ariapix.net/wp-content/uploads/amirkazemi-new_04.jpg

سلام قلب های قرمز:)
چرا توی نظرسنجی شرکت نمیکنید!زود باشید دیگه! اگه اسم خواننده ای رو هم جا انداختم بهم بگید:)
خب بریم سر اصل مطلب
توی پست قبلی یه جاهایی جریان این قلب های کاظمی جان رو گفته بودم
برید ادامه ی مطلب تا کامل براتون ماجرا رو توضیح بدم

https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

موضوعات: تفریح ، انرژی مثبت ، خاطرات ،
جمعه 9 تیر 139612:20 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
چندتا نقاشی نه چندان قدیمی
https://www.uplooder.net/img/image/69/355d5e0ecc3f3a32f274c94297f6e9c6/IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B8%DB%B2%DB%B2.jpg
ببخشید که امروز با کلی تاخیر پست گذاشتم چون شدیدا درگیر ساخت وبلاگ برای
آموزشگاه تئاترمون بودم
Image result for poker face emoji png
خب بریم سر اصل مطلب،دوستانی که توی اینستاگرام مطالب منو دنبال میکنن کل این نقاشی ها رو
هزار بار دیدن(با استوری از مراحل کارهام کشتم بدبختارو)
Image result for grinning emoji png
ولی خب با این حال برای عزیزانی که اینستاگرام ندارن یا وقت سر زدن بهش ندارن چندتاشونو
میذارم.خوشحال میشم نظرتونو بگید.راستی!اینو بگم که اصلا دوست ندارم بگید "عالی بود"و"محشره"
و از این جور حرفا!چون واقعا نیست!هنوز کلی کار دارم تا حرفه ای بشم.اگه کلی هم تمرین کنم تا آخر عمر هم
حرفه ای نمیشم چون به نظر من نقاشی یه طوریه که هر چی تمرین کنی باز هم نیاز به تمرین داری:)
زود تند سریع برید ادامه...
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

موضوعات: عکس ، هنر ، خاطرات ،
پنجشنبه 8 تیر 139612:07 ق.ظکیانا پرویزینظرات ()
پایان دوره راهنمایی:(


دو ـ سه هفته ای میشه که مدرسه ها و امتحاناتمون تموم شده...
اینم از امسال...سال نهم،با تمام خوبی ها و بدی هاش به اتمام رسید.معلوم نیست سال های آینده و دوره ی
دبیرستانم رو با همون دخترای بامزه و شاد سپری میکنم یا نه...
تابستون که تموم بشه به طور کلی راهمون از هم جدا میشه.یکی ریاضی میخونه و دیگه حتی وقتی واسه ی فکر کردن
به دوست های قدیمیشو نداره ،یکی میره تجربی،یکی انسان شناس یا حقوق دان میشه،یکی گرافیست،یکی معمار...
به طور کلی مسیرامون تغییر میکنه،طرز فکرمون،نگرشمون به زندگی...
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

موضوعات: عکس ، دلنوشته ، خاطرات ،
چهارشنبه 7 تیر 139602:24 ب.ظکیانا پرویزینفر نظر دادن ()
هفت خان انتخاب رشته
http://www.uplooder.net/img/image/78/d1b2c3909fd5db1177e5a434741496fa/e0d1aa4ba7ca98c83ff9c7a301c63aea.jpg

no title デコメデコメ整理絵文字果物くだものりんごリンゴリンゴぼかしフル のデコメ絵文字سلام عزیز های دل منno title デコメデコメ整理絵文字果物くだものりんごリンゴリンゴぼかしフル のデコメ絵文字
من بالاخره برگشتم!آخرین بار که پست گذاشتم توی تابستون بود゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字
الان که مدرسه ها شده باز                              توی نت اومدن میشه نیاز
به به چه شعری سرودم
可愛いやつ のデコメ絵文字
توی این مدت خیلی اتفاق ها افتاد؛زندگیم خیلی تغییر کرده...
حس میکنم یه آدم دیگه شدم،البته پس رفت نداشتما!!!!منظورم اینه که حس میکنم
از نظر فکری خیلی علایقم عوض شده و بزرگ تر شدم

مثلا اینکه سعی میکنم بیشتر با دوستام باشم و روابط اجتماعیم بهتر شده
که عوامل بیرونی مثل تئاترم هم خیلی روم تاثیر داشته
حالا مدتیه که افتادم تو فکر انتخاب رشته.البته به نظر خودم یکم دیر به فکر افتادم
https://cdn.shopify.com/s/files/1/1061/1924/files/Neutral_Face_Emoji.png?9898922749706957214
آخه امسال که تموم شه انتخاب رشته دارم!https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/5/50/Emoji_u1f628.svg/2000px-Emoji_u1f628.svg.png
شما چه رشته ای رفتین یا میخواین برین؟توی نظرات حتما بهم بگید + دلیل!!!!!
توی ادامه مطلب راجع به رشته ای که خودم میخوام برم
 یه مقدار توضیح دادم برین ببینین شاید براتون کارساز باشه!
پس توی ادامه میبینمتون!
はーと。可愛い。 のデコメ絵文字

ادامه مطلب

موضوعات: خاطرات ، آموزش ،
شنبه 22 آبان 139508:09 ب.ظکیانا پرویزینفر نظر دادن ()
عکس ها و فیلم های نمایشمون
http://www.uplooder.net/img/image/87/bf1688457219aef1e3fed3dc074502a5/photo-2016-09-14-15-19-32.jpg

白雪姫★ のデコメ絵文字سلام عروسک های پارچه ای白雪姫★ のデコメ絵文字
白雪姫★ のデコメ絵文字چه خبرا؟دلم براتون تنگولیده بودتئاترمونم بالاخره تموم شد:)白雪姫★ のデコメ絵文字
白雪姫★ のデコメ絵文字البته خیلی وقته که تموم شده ولی من وقت نکردم بیام نت白雪姫★ のデコメ絵文字
白雪姫★ のデコメ絵文字امروز اومدم وبو بترکونم!!!!白雪姫★ のデコメ絵文字
白雪姫★ のデコメ絵文字هر چی عکس سلفی و عکس خود تئاتر و فیلم داشتیم آوردم براتون بذارم!白雪姫★ のデコメ絵文字
白雪姫★ のデコメ絵文字پس برید ادامه ولی قبلش یه قرص آرام بخش بندازین بالا:)白雪姫★ のデコメ絵文字


ادامه مطلب

موضوعات: عکس ، خاطرات ، هنر ،
چهارشنبه 24 شهریور 139502:01 ب.ظکیانا پرویزینفر نظر دادن ()
عکس های اهالی تئاتریمون سر تمرین
http://www.uplooder.net/img/image/4/0a8d4a49f5cd85f7e2dd828b5632aded/081434176063.jpg

゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字 سلام دوستای گلم چطور مطورید گوگولیا؟゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字
゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字چرا انقدر بازدیدا کم شده؟چرا اصلا نظر نمیذارید؟!اعتراف کنید ببنم چرا!!!゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字
゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字خیلی از دستتون عصبانیم!ولی با این حال امروز اومدم که عکسای گروه تئاترمونو بذارم゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字
゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字عکسایی که سر تمرین تئاترمون یواشکی گرفتیم :)゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字
゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字برای دیدن عکسا برید ادامه مطلب゜*りぼん/カラフル*゜ のデコメ絵文字

ادامه مطلب

موضوعات: هنر ، خاطرات ، عکس ،
جمعه 25 تیر 139502:07 ب.ظکیانا پرویزینفر نظر دادن ()
پانزدهمین تولد
cafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ir

15 سال پیش با گریه ای غم بار پا به این دنیای خاکی بی رنگ و روح گذاشتم.

تا پارسال نمیدانستم چرا موقع به دنیا آمدن گریه کردم.اما امسال میدانم!

هیچ کس نمیخواهد از جای گرم و نرم و تنگی که 9 ماه در آن بوده بیرون بیاید و در جهانی

بزرگ و پهناور که اصلا آن را نمیشناسد به مدت چندین سال زندگی کنداما در هر صورت همه

انسان ها،مثل من ، باید روزی به جهان بیایند و روزی از آن بروند.جالب این جاست که ما انسان

ها با گریه و ناراحتی به جهان می آییم و باز هم با ناراحتی و اندوه و ترس از جهان می روییم .

هیچ کس از سرنوشت خود آگاه نیست.همه ی ما به جایی که مدتی در آن زندگی میکنیم

عادت داریم و دوست نداریم از آن خارج شویم.چه رحم مادر،چه این کره خاکی و.... . خارج شدن

و ترک هر چیزی خیلی سخت است.اما من نمیخواهم لحظه ای حتی به مرگ فکر کنم.تامل درباره

مرگ فقط امیدم را به زندگی از بین میبرد.درست است که همه ما یک روزی از دنیا میرویم اما

فعلا که در این دنیا هستیم.خداوند این دنیا را ساخته تا با دستان خودمان آن را تغییر دهیم و راه

سعادتمان را بیابیم.همان طور که انسان های اولیه به تدریج تغییراتی کوچک در دنیا ایجاد کردند و

به آموخته هایشان افزودند و اکنون همان آموخته ها جهان کنونی ما و عصر تکنولوزی را ساخته اند

.همه ما از لحظه به دنیا آمدنمان تا کنون تغییرات بسیار زیادی در دنیا به وجود آوردیم که اکثرشان

از یادمان رفته و آگاهی نداریم.مثلا من موقعی که به دنیا آمدم و اسمم در ثبت احوال ثبت شد تغییری

در آمار جمعیت کشورم و حتی این جهان هستی ایجاد شد.لباس هایی که برای من خریداری شد

،در تعداد لباس ها و اجناس مغازه ها و فروشگاه  ها تغییر ایجاد کرد.اتاقی که در آن وسایلم را

گذاشتم قبلا یک زمین خاکی یا شاید یک جنگل زیبا بوده و حیواناتی در آن زندگی میکردند.اما اکنون

اتاق من است.تغییر کوچکی در شکل و شمایل جهان به وجود آورده.البته این ها همه تغییراتی

کوچک اند.فقط انسان های خاص میتوانند تغییراتی بزرگ به وجود آورند.آنها این تغییرات را دست

خوش ذهن دور اندیش و بی انتهای خود هستند.آنها با تفکر و تحقیق و کشف جهان و خلق

آثار هنری و علمی یا حتی تصمیم گیری هایشان این جهان را به کلی تغییر دادند.آنها خاص

بودند و خاص خواهند ماند.من هم میخواهم خاص باشم.میخواهم با خلق آثارم جهان را تغییر دهم

و نظر هم نوعانم را نسبت به این دنیا عوض کنم.من میخواهم خاص باشم و خاص بمانم و از یاد

هیچ انسانی نروم.اگر روزی پیش خدا رفتم باز هم از من یاد کنند و از آثار و آموخته هایم استفاده

کنند.خاص بودن را از همین الان شروع میکنم.....تولدم مبارک.


cafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irسلام دوستای گلم!cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irفکر کنم متوجه شدید که 24 مهر تولدم بوده.cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irمتاسفانه روز تولدم وقت نکردم بیام و براتون مطلب بذارمcafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irو طبق هر سال ویژه نامه بذارم و جشن بگیرمcafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irاما همون روز تولدم صبح زود از خواب بیدار شده بودم و حوصلم cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irسر رفته بود.منم متن بالا رو نوشتمcafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irخواهشا نظراتتو.ن رو راجع بهش بهم بگید.cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irبایcafe-webniaz.ir

موضوعات: دلنوشته ، خاطرات ،
پنجشنبه 14 آبان 139402:07 ب.ظکیانا پرویزینظر از شما ()
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic