دوران نوجوانی من - مطالب دلنوشته

جستجو
در پی اسم جدید وبلاگ

https://www.uplooder.net/img/image/95/35ea167092fbe58f3939aef5bdc2ee22/d76bb313f8330680bd36cb08fb8d07c9.gif
    روزها و هفته ها یکی یکی سپری شدن و بالاخره دوران نوجوانی به اتمام رسید.
دورانی که سرشار بود از خنده و خوشحالی؛لبخندهایی از ته دل، آغشته به این جمله ی تکراری که شاید"من خوشبختترین آدم روی کره ی زمینم!!!" دورانی که تا میتونستم توش خندیدم و از زندگیم لذت بردم و هرروز به خودم و اطرافیانم عشق ورزیدم و تا جایی که میتونستم به ذرات اطرافم انرژی مثبت انتقال دادم.
خوشی هایی که با خودشون ناخوشی می آوردن.و ناخوشی هایی که همیشه با خودشون خوشی می آوردن.
امکان نداشت یه روز بخندم و فرداش با تمام وجود گریه نکنم و یه روز گریه کنم
و فرداش از اعماق وجودم نخندم.
دوران نوجوانیم پر از حس ناب و قشنگ بود که وقتی با ناراحتی ها در می آمیختن،قشنگیشون چند برابر میشد.
توی این چند سال بلوغ و نوجوانی کم گریه نکردم،کم دلم نشکست،
کم از خودم و تمام آدمای اطرافم متنفر نشدم...
آدمهایی که انگار ذره ای براشون ارزش نداشتم،آدمهایی که به خاطر اینکه مبادا لحظه ای غرورشون زیر پا بره،باعث شدن قلب تازه ای که ازدوران کودکیم بهم رسیده بود
ترک بخوره،لگد مال بشه و مثل شیشه خورد بشه.
توی این دوران،خیلی زمین خوردم،خیلی تحقیر شدم،خیلی حرف ها پشت گلوم موند و روی هم تلنبار شد و بعدا به اسم بغض شکسته شده از گوشه ی چشمم جاری شد...
ولی تک تک این دردها،تک تک این اشکها،خنده ها و بعض ها، منه الان رو ساختن.کیانایی که حالا بلند شده و محکم و استوار در حال دویدن به سمت جلوئه.به سمت روزهای خوبی که قراره بسازه و آدمها و موجودات و ذراتی که قراره بهشون کلی انرژی بده!
ولی درکل دوران عجیبی بود.اون اوایل هرچی بیشتر میگذشت بیشتر متوحه میشدم که دارم ثبات رفتاری و فکریم رو از دست میدم.انگار که هیچ کنترلی روی اعمال و افکار و حرفهایی که میزنم نداشتم.هرچی بیشتر میگذشت بیشتر خودم رو گم میکردم.انگار دیگه کیانای سابق نبودم.انگار توی یه بدن شدیدا نافرمان و لجباز گرفتار شده بودم و هیچ راه فراری ازش نداشتم.شده بودم یه رباتی که طی مسیر ارتقا، مشکل نرم افزاری پیدا کرده و هر تلنگری باعث انفجارش میشه.و نه فقط خودش بلکه اطرافیانش هم توی اون انفجار نابود میشدن.
هر روز سوال های بیشتری برام پیش می اومد که هیچ جوابی براشون پیدا نمیکردم.هر روز بیشتر حس ترد شدن و درک نشدن توسط اطرافیانم بهم القا میشد.فکر اینکه برای هیچکس ارزشی ندارم دیوونم میکرد.این اواخر حسابی گوشه گیر شده بودم.چندان تمایل نداشتم که توی جمع باشم.هر وقت دورم شلوغ میشد سریع به دنبال یه گوشه ی دنج میگشتم که توی تنهایی هام با خودم خوش بگذرونم.یاد گرفتم که اگه آدمهای دیگه دور و برم نباشن هم میتونم خوش بگذرونم؛چه بسا بیشتر بهم خوش میگذشت.توی دنیای خودم و سرزمین رویایی که توی افکارم ساخته بودم ساعتها غرق میشدم و هیچ وقت دلم نمیخواست از اون آرمان شهر برگردم.
اگه بخوام درمورد وابستگیها و علایقم،توی این دوران عجیب غریب صحبت کنم ساعتها طول میکشه چون هربار روی یه چیز متمرکز میشدم.خودم خبر نداشتم ولی همش دنبال یه چیزی بودم که بهش دل ببندم.یک شخص،یک هنرمند،یک طرز تفکر،یک آیین،یک چیزی که قابل ستایش باشه.اولیشم انیمیشن آواتار بود که اگه بخوام مفصل بگم صدها سال باید راجع بهش بنویسم:)...یه مدت عاشق یه والیبالیست بنده خدایی به اسم موسوی شده بودم که وقتی برای بازی به اصفهان اومد و به خاطر قد کوتاهم منو ندید و بهم امضا نداد، جفت پا از عشقش پریدم بیرون.یه مدت شدیدا غرق کتابه و دنیای تخیلات آدمهای خیالپرداز شدم که هنوز هم یکمش توی وجودم مونده.یه مدت به شدت دلباخته ی یه خواننده ی خدابیامرزی به اسم مرتضی پاشایی شدم.هر روز آهنگاشو گوش میدادم و عکساشو نگاه میکردم و هرروز بیشتر از قبل قربون صدقش میرفتم و شبا براش فاتحه میفرستادم.(هنوزم عکساش رو دیوار اتاقمه:| )
یه مدت درگیر این پسرای رنگ و وارنگ و آیدولهای کره ای شده بودم و حسابی براشون لاو میترکوندم.خلاصه...یه مدت عضو انجمن حمایت از محیط زیست شدم.یه مدت عاشق استایل تامبلر یا گرانج بودم،یه مدت فولکس و جهانگردی و این داستانا،یه مدت فاز رنگی رنگی و هپی لایف ورم داشته بود.یه مدت حسابی نماز خون شدم و تصمیم گرفتم محجبه بشم که دوام چندانی نیاور.یه مدت اوتاکو شدم و شدیدا معتاد انیمه(هنوزم هستم)یه مدت به فمینیسم روی آوردم و دم از حمایت از حقوق پایمال شده ی زنان زدم.هر روز عاشق یه چیزی میشدم و چند ماه یا چند هفته بعد فارق...
خلاصه که دورانی داشتیم برا خودمون.هنوزم زندگی ادامه داره.فقط یه "نو" از اسم دوران نوجوانی من برداشته شده.با این تفاوت که دیگه به اون شدت،افکارم تغییر نمیکنه.کم کم دارم میفهمم که کی ام و از کجا اومدم و میخوام چیکار کنم.از روز به اتمام رسیدن سن نوجوانیم،فاز جدیدی از زندگی من شروع شد.فاز جدیدی که توش باید برای ادامه ی زندگیم توی این کره ی خاکی شدیدا تلاش کنم.هنوز هم باید زمین بخورم و دوباره بلند شم.هنوز هم باید فکر کنم تا به جواب سوالهام برسم،هنوز هم باید کشف کنم.راز خودم رو.راز بوجود اومدن و زندگی کردنم.راز بقا."راز بقای من" در فاز جدیدی از زندگیم.
پ.ن:راستی تولدم هم پساپس مبارک:)

موضوعات: دلنوشته ، خاطرات ،
جمعه 3 آبان 139806:34 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
سال های آخر دوران نوجوانی

https://www.uplooder.net/img/image/19/0edf7f7be78ecf8dd3840bc2ee4f6f11/tumblr-nk4kui4YGF1uo1owvo1-500.gif


از خودم،وبلاگ عزیزم و همگی شما عزیزان بابت این تاخیرهای تکراری توی پست گذاشتن واقعا عذر میخوام.
باورم نمیشه توی این سال های آخر دوران نوجوانیم، انقدر توی رسیدگی به وبلاگی که از سن هشت سالگیم
همیشه همراهم بوده ،کم کاری میکنم!
ما بین سن 8 تا 9 سالگیم بود که پدرم برام این وبلاگ رو با اسمی که خودم تحت تاثیر برنامه ی تلویزیونی
مورد علاقم انتخاب کرده بودم یعنی "نانا" تاسیس کرد.اون اوایل زیاد ازش سر در نمی آوردم ولی کم کم
به وبلاگ نویسی علاقه پیدا کردم.اسم وبلاگ از "نانا" تغییر کرد و شد"دنیای کودکان".
چند سال و اندی بعدش ، با ورود به سن نوجوانی،تبدیل شد به اسمی جاودان که تا الان هم همه جا دنبالم
بوده."دوران نوجوانی من".
از روزی که نانا ساخته شد تا الان حدودا 10 سال گذشته!!! طی این سال ها،من به جای خاک بازی توی کوچه و بازی
با بچه های هم سن و سالم، بیشتر وقتم رو صرف وبلاگ نویسی و دوستی با بچه هایی که مثل خودم اهل
بازی توی کوچه نبودن،میکردم. طی این 10 سال،دوست های خیییلی زیادی پیدا کردم.دوست هایی که مثل خودم
بودن.بچگی کردن هاشون عجیب بود.از سن کم کد نویسی بلد بودن،به جای نشستن پای تلویزیون و دیدن
عمو پورنگ و از این قبیل،توی اینترنت دنبال زیرنویس فصل جدید آواتار کورا بودن(خودش میدونه کیو میگمD: )
وبلاگ نویسی باعث شد مسیر زندگی من عوض بشه.باعث شد با کسایی آشنا بشم که سرنوشتمو کامل عوض کنن.
باعث شد به چیزی علاقه پیدا کنم که از بچگی توی اینترنت دنبالش بودم و طی سال ها،کم کم تجربش کنم
و بعد ها با آمادگی و به صورت جدی دنبالش کنم.وبلاگ نویسی باعث شد شاخه ی کامپیوتر رو انتخاب کنم
و بیام رشته  ی گرافیک کامپیوتری.
بابت اون زخم هایی که باید روی زانوهام می افتاد و نیفتاد،بابت تمام گل هایی که باید توی وسطی میگرفتم
و نگرفتم،بابت تمام همسایه های هم سن و سال خودم که میتونستن هم بازی های دوران بچگیم بشن
ولی نشدن،اصلا اصلا پشیمون نیستم.خوشحالم که وقتم رو پشت میز کامپیوتر و با وبلاگم و بچه های
مثل خودم گذروندم.
نه اینکه اصلاااا بچگی نکردم ها،اتفاقا تک فرزندی باعث شد توی ساعت هایی که اینترنت قطع بود یا بابام
با کامپیوتر کار داشت،دوستای خوبی مثل دیوار پیدا کنم:)
خوب وسطی بازی نمیکرد،همیشه توپ هام بهش برخورد میکرد.البته منهای چند باری
که توپ رو خیلی ناجور به خودم برگردوند و باعث شد با مخ به زمین بخورم.
البته تا جایی که یادمه قوه ی تخیلم هم یه مقدار عجیب بود.کم عروسک نداشتم ولی همیشه با دکمه های خیاطی مامانم
یا پیچ و مهره های جعبه ابزار بابام سرگرم میشدم:|
بگذریم از این حرفا؛نمیدونم چرا هر دفعه میخوام یه چیزی توی وبلاگم بنویسم،تبدیل میشه به رمان:|

خلاصه که....برای لذت بردن از دوران نوجوانیم وقت زیادی ندارم.همین دو ماه پیش شمع های 17 سالگیم رو فوت
کردم و وارد دو ساله آخر دوران نوجوانیم شدم.بیاین مثبت فکر کنیم خوبیه وبلاگم این بود که از بچگی کردن اصلا خسته نشدم.و هنوز انرژی هایی که باید توی بچگیم تخلیه میشد رو با خودم حمل میکنم...
باید اعتراف کنم هنوز هم به بهونه ی بردن نوه ی داییم به پارک،سرسره بازی میکنم و هنوز هم وقتی پیچ و مهره میبینم
نعشه میشم و میرم توی یه عالم دیگه:)))
هنوز هم کلللی انرژی دارم که باید تخلیه بشه و گاهی واقعا دنبال یه راه برای تخلیه ی این همه انرژی میگردم.
یکی از دوستان چند وقت پیش شهربازی رو بهم پیشنهاد دادن ولی فکر کنم شهربازی هم برای این همه انرژی که از
10 سال پیش توی وجودم مونده کمه!!!
القصه...همه ی اینا رو گفتم،خواستم بگم که من گناه دارم! خیلی زوده که دوران نوجوانیم داره تموم میشه.
اگه یه وقت خدای نکرده بزرگ بشم دیگه باران هم بازی نداره تا توی سرسره ها دنبالش بی افته...
دیگه بستنی ها تبدیل به حلیم نمیشن...دیگه حیاط مدرسمون از جیغای بنفش من و دوستام پر نمیشه...
دیگه آدامس خرسی،سنگ،تشتک دلستر،تیله،استیکر یا فولکس های مینیاتوری به کلکسیونم اضافه نمیشه...
اگه بزرگ بشم
دیگه کسی به گربه های محلمون غذا نمیده...
دیگه انجمن کمیچا و مراسم های کمیچایی رو فراموش میکنم...
دیگه روزهای 13 هر ماه ملت رو سر کار نمیذارم...
دیگه ادای کارکترای مورد علاقم رو در نمیارم...
دیگه با کلمه های ظاهرا بی معنی که برای اکیپ هنرستانیمون کلی معنی داره مثل چشم،نگین،بهارنارنج،کوچه،
کبریت خیس،کلوچه،ستاره و سپیده، کف حیاط از خنده ریسه نمیرم...:_)
من نمیخوام بزرگ شم!
اگه بزرگ شم همه ی این روزای خوبیو که هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن فراموش میکنم!
من هنوز خیلی چیزایی که باید تا چند سال پیش تجربه میکردم رو انجام ندادم
من از صمیم قلبم دلم میخواد بچه بمونم!
از صمیم قلبم

موضوعات: دلنوشته ،
شنبه 17 آذر 139705:09 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
مقصد:)
https://www.uplooder.net/img/image/25/a4dbb691acef084417f89de9416f5ac6/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B7-%DB%B3%DB%B0-%DB%B0%DB%B0-%DB%B2%DB%B2-%DB%B0%DB%B9.jpg

مقصد:)
(از سری اینستاگرافی های یک عدد شرق زده)

موضوعات: دلنوشته ،
دوشنبه 8 مرداد 139712:22 ق.ظکیانا پرویزی ()
attack on titan comic
https://www.uplooder.net/img/image/92/e6aa977bf6cae50c273552798f1e6a0d/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AA%DA%A9.png

طراح کمیک:خودم
والا خو با این اپنینگاشون؛آدم دلش میخواد بره سربازی
من هر جایی و در هر حالتی که باشم وقتی این آهنگ رو میشنوم باید ژست مخصوصشو بگیرم و شینزو ام رو
ساساگه یو کنم!یه سری سر همین آهنگ نزدیک بود با دوچرخه برم تو دیوار:|
شما با تیتراژ کدوم انیمه ها حال میکنین؟
https://www.uplooder.net/img/image/72/80faaba128e353845265f10511e02145/tumblr-inline-nj3zqhzvZj1qgy16y.gif

چهارشنبه 3 مرداد 139702:44 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
کهکشان به دست ★
https://www.uplooder.net/img/image/40/76aa975537f46869aa3b361805565b4e/IMG-20180720-145021-516[1].jpg


دنبال چی میگردی؟! کهکشان رویاهات درست توی دستاته...!!!
پی نوشت:وقتی مقوا نداری و دلت برای آبرنگ هات تنگ شدهɷ◡ɷ
توجه!!! ژست دستم نشان از تتلیتی بودنم نیست سوء تفاهم نشه یه وقتFarting


موضوعات: عکس ، دلنوشته ، انرژی مثبت ، ایده ، هنر ،
چهارشنبه 3 مرداد 139701:55 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
شروع دوباره
https://www.uplooder.net/img/image/40/a6aafcbc748c55cc88d63625a12d284d/IMG-20180423-004502-016.jpg

سلااااااممممم طلسم شکسته شد و کیانا بالاخره به وبلاگش برگشتتتتت!!!!!http://www.copypastekon.ir/files/smiles/rice_ball/rice-ball-smiley-04.gif
واقعا بابت این غیبت طولانی و تمام بد قولی هام متاسفم!Begging
با اینکه تاسبتون شروع شده ولی به یه مدت زمان نیاز داشتم تا روی فرم بیام.راستش این رسم
هر ساله منه نمیدونم شما هم اینجوری میشید یا نه.همیشه طی سال تحصیلی کلی برای
تابستون برنامه ریزی میکنم ولی تا تابستون شروع میشه حال هیچکاریو ندارم و کلا از زندگیم نا امید میشم
ولی بعد از یه مدت(که گند خورده شد به تابستونم:|)تازه سر حال میام.من اسم این ناامیدی و گذاشتم
افسردگی تابستونی یا به قول یه آهنگ، سامر تایم سدنس:_)
ولی الان توی دوران خلاصی از این افسردگیه بی معنیم و زندگی و تابستون من تازه شروع شده!
البته تقریبا از دیروز.بالاخره الناز،رفیق شفیق هم رشته ایم از سفر طولانیش برگشت و اومد خونمون تا کارهای
فروشگاه رو انجام بدیم.البته با کمک های فراوان و بی دریغ خواهر گرامی بنده،ملیکا چان!
راستی گفتم فروشگاه...یه خبرااااییییی توی راهههه منتظر باشیدددد........
راستی امروز آمار بازدید وبلاگ رو نگاه کردم و با کمال تعجب با این صحنه مواجه شدم.Computer
https://www.uplooder.net/img/image/74/d90f59e353ab142918acc099a5440184/whatttt.png

جااااااااااااااانننننننننن؟170 و خورده ای هزاااااااار نفرررررررررررررررررررر!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه یعنی چیییییییی!!!!!!! با اینکه پستی هم نذاشتم چند روز پیش رکورد بازدیدای وبم ترکوند!!!!!!!!
باورتون میشه که باورم میشه که باورتون نمیشه که دهنم هنوز باز مونده!@-@
هن؟آممم...بیخیال:|
طول میکشه تا از شوکش بیام بیرون!مرسی واقعا مرسییییی
راستی راستی عکس عنوان این پست چندان به ربط نیست.چتری هامو کوتاه فرمودم:)
بر خلاف نظرات اطرافیان از جمله مامان گرامی و خاله ها و دوستان که گفتن چون
پیشونیت کوتاهه چتری بهت نمیاد و شبیه سوسک میشی،چتری بهم اومد!!!جالب اینه الان همون آدما بهم میگن
واااایییی عزیزم چقدر با چتری خوشگل شدیییی خیلی بهت میاد همیشه موهاتو این مدلی بذار:|
به قول شاخ های مدرسمون:وات ده فاز؟:|
الان هم در تلاشم خود موهامو هم کوتاه کنم ولی پدر گرامی اجازه نمیده.از همون دوران طفولیت یادمه بابام همیشه
با مو کوتاه کردن من مشکل داشته و هر سری موهامو حتی چهار-پنج سانت کوتاه میکردم تا چند روز باهام
حرف نمیزد! یکی نیست بگه خب پدر من موهای خودمه خودم دارم زجر میکشم همش گره میخوره.
عقده ای شدم دلم میخواد قیچی بردارم موهامو پسرونه بزنم:|

سه شنبه 2 مرداد 139707:24 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
بارون میاد جر جر...
https://www.uplooder.net/img/image/12/4b1b5f158447090892c43f1990788dfe/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B4-%DB%B2%DB%B6-%DB%B1%DB%B8-%DB%B1%DB%B9-%DB%B4%DB%B4.jpg

بارون زیبا ترین گریه ی دنیاست،وقتی که خدا دلش میگیره... cafe-webniaz.ir

پنجشنبه 6 اردیبهشت 139706:19 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
کلی حرف:|
https://www.uplooder.net/img/image/25/f55a6d86ddbcea5374d3034f1c113844/9.jpg

سهلامممم عشقتون بعد از یک هفته برگشت
درسامون چشم نخورن ایشالا انقدر زیادن که وقت نمیکنم بیام البته دورادور نظراتتون رو میخونم فقط
وقت پاسخ دادن ندارم.ولی از همینجا اعلام میکنم که آخر هر هفته سعی میکنم بیام و پست بذارم و
نظراتتون رو تایید کنم.راستی این عکس بالا رو که ملاحضه میکنید اولین روزیه که از بیمارستان به خونه
اومده بودم و توی بغل مامانجی خواب بودممامانجی میگفت منو میدیده یاده چینی ها می افتاده
قربون خودم برم که شبیه همچین آدمای نازنینی بودم
راستی از الان به بعد سعی میکنم تا جایی که بشه پست ها به ادامه مطلب نکشن چون خیلی از عزیزان حوصله سر زدن
به ادامه مطلب ها رو ندارن و فقط ظاهر وبلاگ رو میبینن در صورتی که اصل مطلب توی ادامه ست:|
دیدم که میگما!
راستی حسابی دارم زبون ژاپنی تمرین میکنم.فعلا مفهوم خط های کانجی و هیراگانا و کاتاکانا رو فهمیدم
تقریبا هر روز هم یه کلمه ژاپنی یاد میگیرم.دو ردیف اول جدول خط کاتاکانا رو هم یاد گرفتم و میتونم
بنویسمش.تا قبل از این کلمه های ژاپنی که میدیدم تاندون مغزم رگ به رگ میشد ولی الان یه مقدار دقیق تر
و (به قول معلم فتوشاپمون(فتوشاپ مرحوم))هنرمندانه بهشون نگاه میکنم و تا حدودی صداهای حروف رو میدونم:)
من ژاپن دووووسسسسس
راستی گفتم فتوشاپ مرحومممم.....
بعد از یه ماه درس خوندن آموزش پرورش جان گرامی تازه یادش افتاده که ما باید به جای فتوشاپ ، کورل
بخونیم:| (لعنتیااااااا یک ماه الکی درس خوندیییییییییییییییم!!!)
به قول خانم صدری(هنر آموز آن درس شیرین و بر باد رفته) مسئولین شب میخوابن صبح یه تز جدید از خودشون
در میکنن
راستی راستی این هفته حسابی ذوق مرگ شدم!واااای نمیدونین چی دیدممممم!!!!!!!!
خانم صدری(دیگه هی نگم معلم چه درسی) داشتن وارد کلاس میشدن که یهو یه چیزی به چشمم خورد که برق از سرم
پروند!چشمام مثل این شدن= https://www.uplooder.net/img/image/76/cc9b14c88a116d580aa682ccc3e7c2e8/Heart-Eyes-Emoji-2.png
حدس بزنین چییییی!!!!!!وای خدااااااا!!!پیکسل سفیر مهربانی فروشگاه رنگی رنگیییییی!!!!!

۱۵
تازه لپتاپ خانم صدری هم استیکر کیبورد رنگی رنگی دارههههه!!!
تازه پلنر هم خریدهههههه!!!!! واااااااااای خدایااااااا معلم بهتر از خانم صدری ندیدمممم!!!
مهربون ترین،بهترین،خوشگلترین،رنگی رنگی ترین،خلاق ترین و باحال ترین معلم دنیااااااا
یکی به من بگه چرا انقدر هنرستان خوبه؟

جمعه 5 آبان 139601:46 ب.ظکیانا پرویزی ()
آرزو طوری:(
https://www.uplooder.net/img/image/94/aa5afdb602585b40e2d60ec65ea65214/tumblr-n0v2yyUnu61t1s74zo1-500.png
هر آدمی توی هر سن و موقعیتی که باشه ، برای خودش آرزوهای بزرگ و کوچیکی داره که بعضی هاشون
دست یافتنی و کوچیکن و بعضی هاشون غیر ممکن و بزرگ...
クラウン のデコメ絵文字
امروز میخوام در مورد یکی از آرزوهام براتون بگم که نمیدونم بزرگه،کوچیکه،ممکنه یا غیر ممکن!؟
حتی نمیدونم چطوری باید به دستش بیارم فقط میدونم که یه روزی بهش میرسم.
☆きゃわ★ のデコメ絵文字
من عاشق سفرم به خصوص سفر به جاهای ناشناخته ولی ما توان مسافرت ( از اون نوعش که امروز براتون میگم) رو نداریم به خاطر همین سفر با یه همچین ماشین گوگولی مگولی شده آرزوی من...!
https://www.uplooder.net/img/image/41/dacb52829bffb6041043c56c3687a0b2/tumblr-or4sjq5IK21tn6jtno1-500.gif
جهانگردی یا حتی ایران گردی با یه فولکس فیروزه ای رنگ نانازی خیلی مزه میده.
اگه یه روزی صاحب این ماشین دلبر و خوشگل شدم اول از همه ایران خودمو میگردم
چون آدم اول باید کشور خودشو کامل فتح کنه بعدا بره سراغ بقیه ی سرزمین های ناشناخته و رویاهاش...!
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

شنبه 21 مرداد 139611:11 ب.ظکیانا پرویزینظرات ()
چرا آخه

https://www.uplooder.net/img/image/21/95007efb9c5ef653f0d652449bab0b20/4243253454343.png

نه نترسین من نمیخوام برم:) توی وبلاگ یکی از دوستان اینو دیدم اعصابم به هم ریخت!
چرا تازگیا همه دارن از وبلاگ نویسی دست میکشن؟!مگه نمیگفتین تا ابد وبلاگ نویسی میکنین؟مگه نمیگفتین دوستای اینترنتیتون براتون از دوستای واقعی صمیمی ترن؟!پس چرا دارین میرین؟چرا تسلیم میشین؟چرا بعضی هاتون بدون خداحافظی ول میکنین و برای همیشه میرین؟
بدونین که وبلاگ نویسی یه هنره؛هر کسی از پسش بر نمیاد پس به خودتون افتخار کنید چون شما خاصین،شما هنرمندین،شما هنری دارین که خیلی از آدم های معمولی اصلا نمیدونن چی هست!
پس چرا ازش استفاده نمیکنین؟!وبلاگ نویس بودن خیلی مزیت ها داره.توی آیندتون کلی تاثیر داره
آینده ای که داریم به سمتش پیش میریم همش با کد نویسی و ارتباطاته.چرا از همین حالا کدنویسی رو یاد نگیریم؟!
من خودم دارم تلاش میکنم وبلاگ نویسی رو رواج بدم و دوباره بازارش رو پر رونق کنم
متنی که توی اینستاگرام در مورد وبلاگ نویسی نوشته بودم برای دوستانی که اینستا ندارن:
سال ۱۳۸۹ حدودا ۸ ساله بودم که پدرم برام این وبلاگ رو ساخت با نام "دنیای کودکان"
اون اوایل زیاد روش کار نمیکردم ولی به مرور زمان کم کم عاشق وبلاگ نویسی شدم.زیاد چیزی ازش سرم نمیشد فقط بلد بودم چند خط متن بنویسم یا عکس بذارم.دنیای کودکان من کم کم باعث شد از نویسندگی خوشم بیاد.من مینوشتم و کلی آدم نظر میذاشتن.چند وقت بعد تلاش کردم قالب وبلاگم رو خودم درست کنم و دیگه از سایت هایی که قالب رایگان داشتن کپی نکنم.اون اوایل کارم افتضاح بود ولی باز هم کم کم بهتر و بهتر شدم.مطالبم پر محتوا تر شد.از رنگها و عکس های زیادی بین متن هام استفاده میکردم.کم کم شروع کردم به ساختن عکس و باز هم کم کم پیشرفت کردم و به برنامه های گرافیکی شدیدا علاقه مند شدم.حالا که به اینجا رسیدم اکثر عکس ها و بخش های وبلاگ رو خودم می سازم.دیگه از سایتی کپی نمیکنم.تا حدودی کد نویسی یاد گرفتم و هدفمو انتخاب کردم.من باید گرافیست بشم!
امسال هم مثل سال های دیگه روی وبلاگم کار میکنم کلی بخش جدید و امکانات به درد بخور اضافه کردم ولی امسال با اون سال های خوبی که در کنار کلی دوست وبلاگ نویس روی وبم کار میکردم خیلی فرق داره بازدیدها خیلی کم شده!کسی نظر نمیذاره و کسی مطالبمو نمیخونه اکثر دوستای وبلاگ نویسم غیبشون زده و فقط چند تا از قدیمی هاشون باقی موندن.البته فقط وبلاگ من این بلا سرش نیومده خیلی از وبلاگ های دیگه هم همینطور شدن.همه اومدن اینستاگرام و تلگرام!دیگه کسی حال نداره کد نویسی کنه.حال نداره توی سایت های آپلود عکس کلی وقت صرف کنه تا چار تا عکس آپلود کنه و بذاره وبلاگش.هیچکس حال نداره توی وبلاگ اینو اون بچرخه و برای وبلاگش تبلیغات کنه.همه توی تلگرام و اینستاگرامن!با دو سه تا کلیک کوچیک چندین عکس ارسال میکنن.دیگه زحمتا از بین رفته!صمیمیت ها!سامانه های آنلاین چت با مدیر وب که اون زمان بهترین جا برای دوست یابی بود!یادمه اون موقع ها هر کی روی وبلاگش سامانه داشت یه جورایی شاخ وبلاگ نویسی بود!ولی الان شاخ بودن به تعداد فالوور و لایکه!به اینه که چه مقدار خودتو به نمایش بذاری!
همه ی اینا رو گفتم که بدونید وبلاگ نویسی خیلی ارزشش از گذاشتن چار تا عکس و فیلمه.وبلاگ نویسی به آدم یاد میده تلاش کنه،صبر کنه و برای چیزی که میخواد بجنگه!من هم داشتم می جنگیدم،با تمام توانم حتی روزایی بود که بازدید وبلاگم به ۶ هزار نفر هم میرسید!ولی با اومدن اینستاگرام و تلگرام همه چیز خراب شد.دیگه هیچوقت بازدیدها اون قدر نمیشه!ولی من جا نمی زنم،من تا آخر عمرم وبلاگ مینویسم حتی اگه یک نفر هم بازدید دلشته باشم!برای همون یک نفر مینویسم
به امید روزی که دوباره وبلاگ نویسی ارزشمند بشه

موضوعات: دلنوشته ، وبلاگ نویسی ،
شنبه 7 مرداد 139608:54 ق.ظکیانا پرویزینظرات ()
آهنگ پیشنهادی2
دانلود آهنگ مرتضی پاشایی به نام روزهای سخت

روزهای سخت
آهنگ ساز:مرتضی پاشایی     ترانه سرا:مهرزاد امیرخانی

https://www.uplooder.net/img/image/58/822a584f17bf45e8558c350d866d0f1b/257.png
クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字

بارون صدای احساسه
نم بارون چشاتو میشناسه
تو رو از دست دادم
تو یه لحظه آدم دنیاشو می بازه
تلخه سکوت این خونه
آخه غیر از خدا کی میدونه
تو دلم آتیشه
با تو بهتر میشه حال این دیوونه
این روزا سخت تر از اونه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطره سر کنی
تو میدونی من چیزی نگم بهتره
تو دنیا کی از ما عاشق تره
یه جوری هق هق زدم
صدام زخمیه
این اون دردی که نمیفهمیه
یه دفعه پرپر شد پر پروازمون
گرفتس چقد دل آسمون
من دلخورم تو هم هستی
ولی باز این غرورو نشکستی
چی شده بی خوابی؟
تو که راحت رو من چشماتو می بستی
درگیر درد مجنونم
مردم میگن که دیوونم
مگه تنها تنها میری زیر بارون که من پریشونم

این روزا سخت تر از اونه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطره سر کنی
تو میدونی من چیزی نگم بهتره
تو دنیا کی از ما عاشق تره
یه جوری هق هق زدم
صدام زخمیه
این اون دردی که نمیفهمیه
یه دفعه پرپر شد پر پروازمون
گرفتس چقد دل آسمون

クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字クラウン のデコメ絵文字

این آهنگ فوق العادس،محشره!
تمام زندگی من این آهنگه:)زنگ گوشیم
バレンタイン のデコメ絵文字هشدار ساعتバレンタイン のデコメ絵文字
همیشه وقتی میخوام آهنگ گوش بدم اول میام سراغ روزای سخت:)
مرتضی این آهنگ رو با درد خوند؛روزای سخت داستان زندگی و مشکلات خودشه،وقتی با اون سرطان لعنتی
مبارزه میکرد و باز هم با عشق برای طرفداراش میخوند...
وقتی که پشت استیج سرم میزد و چشمای درد کشیده و موهای ریخته شدش رو پشت عینک و کلاه پنهون میکرد
و باز هم  با انرژی برای خانواده ی خاصش میخوند و دستش رو روی قلبش میذاشت و از صمیم دل
میگفت دوستتون دارم تا ابد...
مرتضی محشر بود،بهترین بود،خدا همیشه آدمای خوب رو میبره پیش خودش.
فکر کنم خدا توی آسمون کلی کلکسیون از بهترین آدم ها رو درست کرده...!
دلم براش تنگ شده فقط همین
ولی میدونم که جاش خوبه!چند ماه پیش خودش اینو ثابت کرد.
تا حالا چندین و چند نفر رو قانع کرده که جاش خوبه و من به خودم افتخار میکنم که جزو این افراد هستم.
مرتضی توی خوابم اومده بود!خواب دیدم رفتم به کنسرت،یه کنسرت وسط بهشت!
و امپراطور هم اونجا بود،رفتم پیشش و بهش سلام کردم و بهم لبخند زدددددددددددددددددد!
باورم نمیشه،شاید فکر کنید دیوونم ولی حتی همین لبخند توی یه خواب
خیلی برای ما خانواده ی خاص ارزش داره،خیلی!
مرتضی نمیخوای برگردی؟!

(فاتحه و صلوات یادتون نره)

موضوعات: موسیقی ، دلنوشته ، خاطرات ،
چهارشنبه 21 تیر 139611:08 ق.ظکیانا پرویزینظرات ()
دهه 80
https://www.uplooder.net/img/image/100/51a4fcb82b8abaade0a4a9ab93d8e745/tumblr-o6b12iXZuU1sxodsao1-500.jpg

     چند وقتیه که خیلی جاها میشنویم دهه هشتادی ها رو با القابی مثل گودزیلا صدا میزنن،برامون آهنگ هم ساختن
و بهمون برچسب پررویی زدن.میگن ما بیشتر از سنمون میدونیم و زیادی کنجکاویم.من اینو قبول دارم،نسل من خیلی زود داره پیشرفت میکنه،خیلی سریع یاد میگیره و دوست داره چیزای جدید رو امتحان کنه. شما هم یه زمانی مثل ما بودین.دوره ی نوجوانی خصوصیتش همینه.ما تازه از سن کودکی خارج شدیم.الان نه بچه ایم نه بزرگ،نه دوست داریم عروسک بازی کنیم نه دلمون میخواد مثل آدم های بزرگ،جدی رفتار کنیم و دنبال مسائل سیاسی و اقتصادی باشیم.ما نوجوان های دهه هشتاد تازه داریم خود واقعیمونو کشف میکنیم،داریم تلاش میکنیم بفهمیم کی هستیم و جایگاهمون رو توی جامعه پیدا کنیم.
     میگین ما پرروایم؟آره ما پرروایم!
تقصیر ما نیست،ما دوست نداریم کسی ازمون ایراد بگیره،خوشمون نمیاد ما رو تحقیر کنن.وقتی میبینیم توی یه جمعی همه ما رو مسخره یا تحقیر میکنن باید از خودمون دفاع کنیم؛سن ما طوریه که دوست داریم خودمون رو یه طوری توی جمع جا کنیم و نشون بدیم که دیگه بچه نیستیم!خود شما دهه هفتاد یا شصتی ها هم این دوران رو گذروندین فقط فرق بزرگ ما با شما شرایطیه که توش بزرگ شدیم.
     میگین نسل سوخته این؟!اگه نسل شما نسل سوختست نسل با منسل طلاقه،نسل جدایی و تنهاییه!
شما که هم سن ما بودید از سر صبح توی کوچه با هم سن و سالاتون بازی میکردید و آخر شب با لباس های گِلی
و خاکی بر میگشتین اما نسل ما این خوشی ها رو تجربه نکرد؛چرا؟به خاطر بعضی از هم نسل های شما که برای ما امنیت نذاشتن و باعث شدن ما توی کنج خونه با چیزای دیگه ای سرگرم بشیم.نسل ما نسلیه که توی تنهایی بزرگ شد؛شما دختر بچه ای که همبازی نداره و مجبوره از شدت تنهایی برای خودش خواهر خیالی درست کنه رو هیچ وقت درک نمیکنید چون شما همیشه دورتون شلوغ بوده.متاسفانه خیلی از هم نسل های من دیدن جدایی والدینشون رو تجربه کردن،اینکه دعوا و جر و بحث پدر و مادرت رو ببینی خیلی غم انگیزه.شما درک نمیکنید ندیدن حتی یک بار خنده ی پدر و مادرت با هم چه حسی داره؛چقدر توی روحیت اثر میذاره و چقدر تنهاتر میشی.تو اینو درک نمیکنی چون نسل سوخته ای.آره شاید فکرش رو هم نکرده بودی که چقدر متولد دهه هشتاد بودن سخته،اما ما با تمام این مشکلات و تنهایی هامون بازم داریم پیشرفت میکنیم،خیلی قدرت یادگیریمون بهتر از شماست.یادمه وقتی در مورد وبلاگم توی صفحه ی اینستاگرام مطلب نوشتم یکی از هم نسلای شما گفت من تازه 18 سالم بود که سایت گوگل رو باز کردم! ولی من وهم نسلای من از همون بچگی جای خالی همبازی واقعی رو با وبلاگ یا دوستای مجازی پر کردیم.نمیتونید اینو درک کنید چون شما نسل سوخته اید!
     برای ما آهنگ میسازید،ما رو مسخره میکنید و فکر میکنید کار درستی انجام میدید.البته بعضی از حرفاتون هم درسته،خیلی از هم نسلای من به خاطر کمبود هاشون به سمت دوست دختر یا دوست پسر کشیده شدن و سعی کردن جای خالی محبت پدر و مادرشون رو با این چیزها پر کنن.
     ولی اشتباه شما چیه؟شما با منتشر کردن این آهنگ ها که فقط مربوط میشه به درصد خیلی کمی از هم نسلای ما،اون هایی که اصلا توی این خط ها نیستن رو هم تشویق به انجام کارهایی میکنید که اصلا فکرش هم یه زمانی براشون خجالت آور بود!همه ی این ها رو گفتم که بدونید نسل ما گودزیلاها خیلی حرف ها برای گفتن داره،ما خیلی مشکلات خطرناک تر و بیشتری نسبت به شما داریم.ما توی جامعه ای خطرناک تر از جامعه ی شما داریم بزرگ میشیم،ما آینده های این کشور هستیم ولی شما دارید به جای تشویق ما به کارهای خوب و دادن امکانات به ما برای پیشرفت،ما رو تحقیر و مسخره میکنید.آره ما گودزیلاییم!چند سال دیگه که شما پیر شدین یه مشت گودزیلا از شما مراقبت میکنن وکشورتون رو در دست میگیرن....
     نوشته:کیاناپرویزی
     لطفا منتشرکنید دوستان

موضوعات: دلنوشته ،
سه شنبه 20 تیر 139612:18 ب.ظکیانا پرویزی ()
پایان دوره راهنمایی:(


دو ـ سه هفته ای میشه که مدرسه ها و امتحاناتمون تموم شده...
اینم از امسال...سال نهم،با تمام خوبی ها و بدی هاش به اتمام رسید.معلوم نیست سال های آینده و دوره ی
دبیرستانم رو با همون دخترای بامزه و شاد سپری میکنم یا نه...
تابستون که تموم بشه به طور کلی راهمون از هم جدا میشه.یکی ریاضی میخونه و دیگه حتی وقتی واسه ی فکر کردن
به دوست های قدیمیشو نداره ،یکی میره تجربی،یکی انسان شناس یا حقوق دان میشه،یکی گرافیست،یکی معمار...
به طور کلی مسیرامون تغییر میکنه،طرز فکرمون،نگرشمون به زندگی...
https://www.uplooder.net/img/image/57/edb73b9f2df400b2b63c32d37989d9b9/98765423.png

موضوعات: عکس ، دلنوشته ، خاطرات ،
چهارشنبه 7 تیر 139602:24 ب.ظکیانا پرویزینفر نظر دادن ()
پانزدهمین تولد
cafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ir

15 سال پیش با گریه ای غم بار پا به این دنیای خاکی بی رنگ و روح گذاشتم.

تا پارسال نمیدانستم چرا موقع به دنیا آمدن گریه کردم.اما امسال میدانم!

هیچ کس نمیخواهد از جای گرم و نرم و تنگی که 9 ماه در آن بوده بیرون بیاید و در جهانی

بزرگ و پهناور که اصلا آن را نمیشناسد به مدت چندین سال زندگی کنداما در هر صورت همه

انسان ها،مثل من ، باید روزی به جهان بیایند و روزی از آن بروند.جالب این جاست که ما انسان

ها با گریه و ناراحتی به جهان می آییم و باز هم با ناراحتی و اندوه و ترس از جهان می روییم .

هیچ کس از سرنوشت خود آگاه نیست.همه ی ما به جایی که مدتی در آن زندگی میکنیم

عادت داریم و دوست نداریم از آن خارج شویم.چه رحم مادر،چه این کره خاکی و.... . خارج شدن

و ترک هر چیزی خیلی سخت است.اما من نمیخواهم لحظه ای حتی به مرگ فکر کنم.تامل درباره

مرگ فقط امیدم را به زندگی از بین میبرد.درست است که همه ما یک روزی از دنیا میرویم اما

فعلا که در این دنیا هستیم.خداوند این دنیا را ساخته تا با دستان خودمان آن را تغییر دهیم و راه

سعادتمان را بیابیم.همان طور که انسان های اولیه به تدریج تغییراتی کوچک در دنیا ایجاد کردند و

به آموخته هایشان افزودند و اکنون همان آموخته ها جهان کنونی ما و عصر تکنولوزی را ساخته اند

.همه ما از لحظه به دنیا آمدنمان تا کنون تغییرات بسیار زیادی در دنیا به وجود آوردیم که اکثرشان

از یادمان رفته و آگاهی نداریم.مثلا من موقعی که به دنیا آمدم و اسمم در ثبت احوال ثبت شد تغییری

در آمار جمعیت کشورم و حتی این جهان هستی ایجاد شد.لباس هایی که برای من خریداری شد

،در تعداد لباس ها و اجناس مغازه ها و فروشگاه  ها تغییر ایجاد کرد.اتاقی که در آن وسایلم را

گذاشتم قبلا یک زمین خاکی یا شاید یک جنگل زیبا بوده و حیواناتی در آن زندگی میکردند.اما اکنون

اتاق من است.تغییر کوچکی در شکل و شمایل جهان به وجود آورده.البته این ها همه تغییراتی

کوچک اند.فقط انسان های خاص میتوانند تغییراتی بزرگ به وجود آورند.آنها این تغییرات را دست

خوش ذهن دور اندیش و بی انتهای خود هستند.آنها با تفکر و تحقیق و کشف جهان و خلق

آثار هنری و علمی یا حتی تصمیم گیری هایشان این جهان را به کلی تغییر دادند.آنها خاص

بودند و خاص خواهند ماند.من هم میخواهم خاص باشم.میخواهم با خلق آثارم جهان را تغییر دهم

و نظر هم نوعانم را نسبت به این دنیا عوض کنم.من میخواهم خاص باشم و خاص بمانم و از یاد

هیچ انسانی نروم.اگر روزی پیش خدا رفتم باز هم از من یاد کنند و از آثار و آموخته هایم استفاده

کنند.خاص بودن را از همین الان شروع میکنم.....تولدم مبارک.


cafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irسلام دوستای گلم!cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irفکر کنم متوجه شدید که 24 مهر تولدم بوده.cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irمتاسفانه روز تولدم وقت نکردم بیام و براتون مطلب بذارمcafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irو طبق هر سال ویژه نامه بذارم و جشن بگیرمcafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irاما همون روز تولدم صبح زود از خواب بیدار شده بودم و حوصلم cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irسر رفته بود.منم متن بالا رو نوشتمcafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irخواهشا نظراتتو.ن رو راجع بهش بهم بگید.cafe-webniaz.ir

cafe-webniaz.irبایcafe-webniaz.ir

موضوعات: دلنوشته ، خاطرات ،
پنجشنبه 14 آبان 139402:07 ب.ظکیانا پرویزینظر از شما ()
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic